تبليغاتX
درس اخلاق
فصل چهارم
نخستين مسلمان

پاكى سرشت على،توانمندى انديشه او و آميختگيش در زندگى رسول خدا قوام گرفت،و با اين كه عمر او از ده سال تجاوز نمى‏كرد،اينها همه،اين امكان را برايش فراهم كردند كه همچون افراد حكيم بينديشد،قياس منطقى تشكيل دهد و نتيجه گيرى كند و به نوعى نتيجه منطقى برسد،كه هيچ يك از شخصيتها و سران قريش به چنان نتيجه‏اى نرسيده بوده است.اكثريت مطلق مردم جامعه مكه از اين كه چشمانشان را به روى حقايق باز كنند، خوددارى كردند و در حالى كه مى‏گفتند:ما پدرانمان را بر روشى يافتيم و به حق پيرو آثار آنانيم،مدت سيزده سال،گوشهايشان را بر نداى پيامبر بستند.

براستى كه پيوسته پيروى از راه و روش پدران و نياكان،نخستين تضمين عليه تغيير اديان بود، پافشارى بر طريقه پدران همواره،حايلى بوده است ميان استادان انديشمند غربى و پذيرش اصول اسلامى،و اما على (ع) ،در حالى كه هنوز نوجوان بود،همچون افراد آزاد فكر انديشيد،و همانند آزاد مردان نتيجه گيرى كرد.

على وارد شد،ديد محمد و خديجه نمازى بپا مى‏دارند كه تا آن لحظه نديده بود پس ايستاد تا نمازشان را تمام كردند،پس پرسيد:براى چه كسى سجده مى‏كرديد؟پيامبر (ص) جواب داد: «خدايى را سجده مى‏كرديم كه مرا به پيامبرى مبعوث فرموده و مامور ساخته است تا مردم را به سوى او بخوانم‏».

پيامبر (ص) على را به پذيرش و اعتقاد به اسلام دعوت كرد،و از قرآن مجيد آياتى‏بر او تلاوت كرد على از خود بى‏خود شد و زيبايى آيات سراسر عقلش را فرا گرفت ولى از پسر عمويش مهلت‏خواست تا با پدرش مشورت كند.على آن شب را در انديشه به سر برد و روز بعد در حضور پيامبر خدا ايمان خود به دين جديد را-بدون احساس نياز به مشورت با پدرش-اعلان كرد،و گفت:«خداوند مرا آفريده است‏بدون اين كه با ابو طالب مشورت كند،پس،مرا نيازى به مشورت او نيست تا خدا را عبادت كنم‏» (1) .

سخنى بسيار كوتاه است،ولى مفهوم زيادى در بردارد از:استقلال در انديشه و راى،عمق ايمان و صميميت نسبت‏به حق و منطقى كه آميخته به تناقض گويى و متاثر از عواطف خويشاوندى و فاميلى نيست.

او پدرش را دوست مى‏دارد و مى‏داند كه بر فرزند لازم است‏با پدرش مشورت كند.اما او درك مى‏كند كه ضرورت مشورت با پدر بدون قيد و شرط نيست،بلكه داراى حدودى است مشورت در جايى لازم است كه امر مبهمى باشد.اما موقعى كه حقيقت روشن است مشورت بيهوده است.حقا كه براى على پيش از روشن شدن صبح،روشن گرديد كه محمد فرستاده خداست و او نداى پروردگارش را دريافت كرده است،و بر على واجب است كه بى‏درنگ به آن ندا پاسخ دهد.

مطلب تازه‏اى است،خيلى تازه،على نمى‏دانست موضع پدرش نسبت‏به رسالت جديد چه خواهد بود;آيا ابو طالب به آنچه پسر خردسالش ايمان آورده بود،ايمان مى‏آورد بدان وسيله پدر و پسر توافق در عقيده پيدا مى‏كردند.پس نه تنها پدر را آزرده نخواهد ساخت‏بلكه خوشحال خواهد شد كه پسرش به پذيرش حق از او پيشى گرفته است،و يا اينكه ابو طالب ترديد خواهد داشت،در آن صورت،على هرگز حق ندارد كه در پاسخ گفتن به نداى پروردگارش عقب بماند.آفريننده ابو طالب و پسرش سزاوارتر به اطاعت است تا ابو طالب.

-------------------------------


امير المؤمنين اسوه وحدت

نويسنده : محمد واعظ زاده خراسانى
+ نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 5:21  توسط سید محمد رضوانی  | 

زادگاه و تربيت على (ع)

على (ع) نزد آن مربى بزرگ رشد يافت و صفاتش به حد كمال رسيد،او چون آيينه‏اى صاف بود،كه انوار نبوت را منعكس مى‏كرد.

فاطمه بنت اسد-همسر ابو طالب، (كه پيامبر او را مادر دوم خود مى‏خواند) -على را در كعبه زاييد،پس على نخستين انسانى است كه در كعبه بدنيا آمده است.سال تولد على سى سال پس از تولد پيامبر و بيست و سه سال پيش از هجرت بود.

مادرش على را حيدره،يا اسد ناميد،و پدرش او را على نامگذارى كرد و هر دو نام با مسماى خود موافق بود چه او شير خدا و شير رسول خدا بود و در بين مردم بالاترين مرتبه را پس از پيامبر داشت.

قحطى سختى،مردم مكه را فرا گرفت.ابو طالب توان اداره زندگى متناسب با تعداد اعضاى خانواده‏اش را نداشت پيامبر به عمويش عباس پيشنهاد كرد تا بار زندگى‏ابو طالب را سبك كنند و دو تن از فرزندانش را بگيرند.ابو طالب نيز پيشنهاد آنان را پذيرفت.عباس،جعفر را گرفت و پيامبر (ص) على را.و على با پيامبر تا روز بعثتش ماند (11) .

البته پيامبر و عباس هر دو چيزدار بودند.مى‏توانستند آنچه را كه ابو طالب در آن سال سختى از خوراكى نياز داشت‏به او بدهند و على و جعفر با پدر و مادر خود باقى بمانند،ولى پيامبر خواست آن دو برادر نزد اينان باشند.بنابراين از فرصت‏خشكسالى استفاده كرد،و على را گرفت تا به فراوانى او را با غذاى روحى خود،به همراه غذاى جسمى،تربيت كند،و براى آينده مهمى كه در انتظار او بود،آماده‏اش سازد.

در على گنج پر بهايش را يافت

گويا پيامبر (ص) -چه اين خشكسالى رسيده بود يا نه-مى‏خواست چنين كارى را انجام دهد. چرا كه پيامبر به نور خدا مى‏نگريست،پس ديد كه در وجود على گنجى پر بها نهفته است،و خواست كه آن گنج را استخراج كند و به كمال برساند.پيامبر خود به ما خبر مى‏دهد كه دلبستگى على به او تصادفى نبوده است.روزى به او فرمود:يا على!مردمان از درختان مختلفند و اما من و تو از يك درختيم،سپس پيامبر خدا اين آيه را قراءت كرد:«و بوستانهايى از انگورها، كشت و درختان خرماى پر برگ و بى‏برگ از يك آب سيراب مى‏شوند» (12) .

طبيعى است كه مقصود پيامبر از اين كه او و على از يك درختند اين نيست كه على خويشاوند و پسر عموى اوست و جد هر دو عبد المطلب است،پر واضح است كه على (ع) و هر كسى كه آن دو را مى‏شناخت اين را مى‏دانست و زيبنده نبود كه پيامبر به عنوان حديثى به على يا به مردم چنين امر آشكارى را بيان كند،علاوه بر اين كه،على به‏تنهايى از شجره عبد المطلب نبود تا پيامبر او را اختصاص دهد،عباس و حمزه دو پسران عبد المطلب بودند و جعفر و عقيل برادران على هستند.نسبت آنان به پيامبر (ص) از هر جهت مانند نسبت على با پيامبر (ص) است.

مقصود پيامبر اين است كه جان على با جان پيامبر از يك جنسند و او نزديكترين افراد به وجود پيامبر از نظر صفات و كمالات است،و ارتباط روحى على با پيامبر مانند رابطه دو درخت‏به هم پيوسته است كه از يك ريشه رشد يافته‏اند.اين همان مطلبى است كه على از آن ياد مى‏كند،آن جا كه مى‏گويد:«و من نسبت‏به پيامبر خدا همچون شاخه يك درخت نسبت‏به شاخه ديگر و مانند ذراع نسبت‏به بازو است‏» (13) روشن است كه پيامبر على را به سينه خود مى‏چسباند در حالى كه او خيلى كوچك بود و او را بسيار دوست مى‏داشت،حتى پيش از محبت پدرى به فرزندش.على خود در آن باره مى‏گويد:«و شما قدر و منزلت مرا از رسول خدا به سبب خويشاوندى نزديك،مقام بلند و احترام مخصوص مى‏دانيد زمان كودكى مرا در كنار خود پرورش مى‏داد،به سينه‏اش مى‏چسبانيد،و در بسترش در آغوش خود مى‏گرفت و مرا در تماس با جسم خود مى‏داشت و از بوى خوشش مرا خوشبو مى‏كرد و از خوراك جويده خود در دهان من مى‏نهاد...» (14) .

جمله آخرى دلالت دارد كه على پيش از اين كه دندان در آورد و يا دندانهايش به طور كامل برويد.با رسول خدا بوده است اگر نه احتياجى نبود كه پيامبر غذا را براى او بجود.

پيامبر خدا بيش از دوران نبوت طورى زندگى مى‏كرد كه گويى على رغم آنچه در اطراف پيامبر مى‏گذشت،-از اجتماعى كه غرق در جهالت‏بود،پرستش بتها،تقديس خرافات،و مباح شمردن محرمات-به نفس خود،آگاه بود.به چيزى مى‏انديشيد كه عقل آنان نمى‏رسيد و سرشت پاكش از پستيها و رذالتهاى آنان به دور بود و رشته اخلاصش او را به پروردگارش پيوند مى‏داد آنچه را كه مردم نمى‏ديدند و نمى‏شنيدند،او مى‏ديد و مى‏شنيد،او چون جزيره‏اى از دانش،حكمت و فرهنگ بود كه محيطى ازتوحش و نادانى آن را احاطه كرده بود.

امام على (ع) خود از تربيتش به دست رسول خدا (ص) ،و اثر آن در تكامل صفات اخلاقى و روحى خويش،براى ما سخن مى‏راند،مى‏گويد:«پيامبر خدا دروغى در گفتار و خطايى در كردار من نيافت و خداوند بزرگترين فرشته از فرشتگان خود را از آن زمانى كه پيامبر از شير گرفته شده بود همنشين آن حضرت ساخت تا او را شب و روز به راه بزرگوارى و صفات پسنديده جهان سير دهد.و من در پى او-مانند راه رفتن بچه شتر به دنبال مادرش-راه مى‏رفتم و او از صفات خود هر روز پرچمى برمى‏افراشت و به من دستور پيروى از آن را مى‏داد، و همه ساله مدتى را در كوه حرا اقامت مى‏فرمود،من فقط او را مى‏ديدم و او جز من كسى را نمى‏ديد;در آن زمان اسلام به هيچ خانه‏اى جز خانه رسول خدا (ص) و خديجه راه نيافته بود و من سومين فرد،بودم،نور وحى و رسالت را مى‏ديدم و بوى نبوت و رسالت را استشمام مى‏كردم‏» (15) .

واضح است كه على (ع) در معراج روحى خود كه تربيت پيامبرش به آن سوق داده بود،به درجه‏اى رسيد كه مى‏شنيد و مى‏ديد آنچه را كه خود پيامبر به هنگام بعثتش مى‏شنيد و مى‏ديد.امام در دنباله سخن پيشين خود،يادآورى مى‏كند كه پيامبر در مورد پيشامدى كه در روزهاى اول بعثتش اتفاق افتاده بود به او فرمود:«...براستى تو مى‏شنوى آنچه را كه من مى‏شنوم و مى‏بينى آنچه را كه من مى‏بينم جز اين كه تو پيامبر نيستى و ليكن وزير منى و تو بر خير و نيكى هستى‏» (16) .

على (ع) در حالى كه اين مسافت را در سير تكامل روحى خود پيمود كه بيش از يازده سال از عمرش نمى‏گذشت.پس طبيعى بود كه به افتخار پيوستگى وجودش با وجود پيامبر،افتخار سبقت در ايمان به نبوت پيامبر (ص) نيز افزوده شود،او نخستين مرد مسلمان باشد و پيش از همه مؤمنان دعوت پيامبر را لبيك گويد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 18:32  توسط سید محمد رضوانی  | 

از آغاز كودكى براى هر كار طاقت فرسا آماده بود

اگر بقاى اسلام و پيشرفت‏حكومت اسلامى مرهون جهاد على از هنگام رسيدنش به حد بلوغ است‏براى اين است كه او از آغاز كودكى براى چنان افتخارى آماده بوده است.براستى او تنها كسى است كه به افتخار همبستگى وجودش با وجود پيامبر گرامى،نايل آمد،زيرا در كودكيش مورد توجه پيامبر بود و او را مجذوب خود كرد،و عقل رشيد و پاك و سرشت تابناك او را متوجه ذات حق تعالى كرد،و او را از چشمه سار علم،ايمان،حكمت و پاكيش سرشار فرمود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 15:6  توسط سید محمد رضوانی  | 
حضرت علی (ع)

    هم نور است  و

                  هم مقدس و 

                               هم معصوم


على صاحب نقش اصلى

اما دومين شخصيتى كه بقاى اسلام در دوران پيامبر (ص) وابستگى كامل به وجود او داشت پسر ابو طالب على است كه پس از وفات پدر قهرمانش عهده‏دار نگهبانى آن انسان والاى بزرگ شد و ليكن در سطحى گسترده‏تر.

بسيارى از اصحاب گرامى پيامبر (ص) با كوششى زياد در راه اسلام قيام كردند و به پيامبر اسلام كمكهايى كردند كه جاى سپاس و در خور يادآورى است.كافى است در اين جا از خلفاى سه گانه:ابو بكر،عمر و عثمان،و تعدادى از صحابه ديگر از اهل مكه-مانند:زبير،طلحه،عبد الرحمان بن عوف،ابو عبيدة بن جراح،سعد بن ابى وقاص،مقداد بن اسود،عبد الله بن مسعود، عمار بن ياسر و مجاهدان مدينه-مانند ابى دجانه،سعد بن عباده،سعد بن معاذ،ابو ايوب انصارى،ابو طلحه،قيس بن سعد-نام ببريم و نيز ازمردم شهرهاى غير از مكه و مدينه مانند، ابى ذر،سلمان فارسى و صدها نفر ديگر كه همه آنان در راه خدا با مال و جانشان و يا با هر دوى آنها جهاد كردند (8) .

هر گاه به حوادث دوران نبوت و حركتهايى كه اين اصحاب رضوان الله عليهم به آن دست زدند نگاهى بيفكنيم مى‏بينيم كه امكان دارد،هر فردى از آنان را به جاى ديگرى قرار دهيم،تا همان حركت را انجام دهد.

[به طور مثال]ممكن بود كه عمر به جاى ابو بكر قرار گيرد،و همانند عمل او را انجام دهد،و امكان داشت،ابو بكر،عمر و عثمان را با ابو عبيدة بن جراح،طلحه و زبير جا به جا كرد.و ممكن بود كه سعد بن عباده را با سعد بن معاذ يا با پسرش قيس بن سعد بن عباده عوض كرد و يا سلمان،يا عمار بن ياسر و يا مقداد بن اسود را به جاى ابوذر گذاشت.پس تاثير اينان از نظر اندازه و اهميت هر چند مانند هم نيست ولى نزديك به هم است.اگر عمر در غار،به جاى ابو بكر همراه پيامبر خدا بود،بى‏گمان همان نقش را عهده‏دار مى‏شد بدون اين كه پيامبر (ص) چيزى از دست‏بدهد.

با همه اينها نقشى را كه على در نگهبانى حيات پيامبر ايفا كرد كسى جز او نمى‏توانست انجام دهد.و هيچ كس را نمى‏توان جايگزين على كرد،براى على امكان داشت هر نوع نقشى را كه هر يك از صحابه در زمان پيامبر داشتند،عهده‏دار شود،ولى در امكان هيچ صحابى ديگرى نبود كه عهده‏دار مسؤوليتى چون مسؤوليت على (ع) شود.

براى على (ع) آسان بود كه پيامبر (ص) را در غار همراهى كند،اما براى ابى بكر،يا عمر و يا هر صحابى ديگر آسان نبود كه شب هجرت در بستر پيامبر (ص) بخوابد،و جانش را فداى پيامبر (ص) و خود را آماده براى رويارويى با تهاجم قريش كند،تهاجم مورد انتظارى كه ده نفر از مردان دلاور عهده‏دار انجام آن شدند و در راى و تصميم آنان صدها بلكه هزاران نفر از مردم مكه همقسم شده بودند.

در توان هيچكسى از اصحاب نبود كه عهده‏دار نقش على در جنگ بدر باشد،زيرادر آن جنگ حدود نيمى از قريش به دست او كشته شدند،و در حالى كه سرنوشت اسلام در يك كفه ترازو قرار داشت،او كفه ارتش كوچك اسلامى را با كوشش فردى خود سنگينتر ساخت.

در توان هيچ صحابى نبود كه نقش على را در احد عهده‏دار شود،آن گاه كه اصحاب رو به فرار گذاشتند،از كوه بالا مى‏رفتند و به كسى توجه نمى‏كردند،در همان حال كه پيامبر (ص) از پشت‏سر به آنان بانگ مى‏زد،او را تنها گذاشتند،تا بتنهايى با هزاران نفر از مشركان روبرو شود، و كسى جز على با او نماند.على بود كه با لشكريان دشمن كه در جستجوى پيامبر بودند،يكى پس از ديگرى،مقابله كرد و آنها را مجبور به بازگشت كرد تا اين كه تعدادى از اصحاب براى دفاع از پيامبرشان (ص) برگشتند.اگر على (ع) هم به همراه ديگران،فرار مى‏كرد و دست مشركان به پيامبر مى‏رسيد،بعيد نبود كه مسير تاريخ-اگر خداوند،اسلام و پيامبرش را با معجزه‏اى خارق العاده از مهلكه نجات نمى‏داد-بكلى دگرگون مى‏شد.

اين بود اندكى از آنچه به روشنى نشان مى‏دهد كه جهاد على-كه از شب هجرت شروع شد و تا رحلت پيامبر بزرگوار از اين عالم،ادامه يافت-عامل اصلى دستيابى نيروهاى اسلام به پيروزى بود،او هزيمت را نصيب مشركان و ديگر دشمنان اسلام كرد،او زره محافظ پيامبر (ص) در برابر خطرهايى بود كه زندگانى شريف او را در محاصره داشت.

دو افتخار ويژه

مقصود ما اين است كه در آن زمان،در ميان پيروان پيامبر (ص) تنها على (ع) از دو افتخار زير برخوردار بود:

(1) استمرار اسلام كه زندگى پيامبر (ص) و پيروزى او در آن برهه از زمان وابسته به آن بود مرهون على و مبارزه‏هاى اوست.

(2) اما دومين افتخار،عبارت است از وابستگى پايدارى دولت اسلامى به وجود او.اگر دشمنان اسلام از نظر قواى نظامى پيروز مى‏شدند و قادر به نابود كردن آن نيروى نو پا مى‏گرديدند، ممكن نبود دولت اسلامى پا بگيرد و چون مبارزه‏هاى على در سنگين كردن كفه نيروى جديد در ميدانهاى جنگى كه ميان پيامبر و دشمنانش اتفاق افتاد،تاثيرى آشكار داشت،پس حق اين است كه مبارزه‏هاى او را يكى از عوامل اساسى بر پايى حكومت اسلامى بدانيم.و چه سخن درستى گفته است عمر بن خطاب در ايام خلافتش،آن جا كه مردى على را متهم به خودخواهى كرد;عمر رو به او كرد و گفت:«به خدا سوگند اگر شمشير او نبود،اساس اسلام استوار نمى‏شد» (9) .

شجاعتى فوق العاده،كه بر پايه اخلاصى بى‏نظير استوار بود

شجاعت و نيروى جسمانى فوق العاده على اگر با اخلاص بى‏نظير و بينش عميق كه مشكلات اصلى را روشن مى‏ساخت،همراه نبود،امكان نداشت،زره محافظى براى پيامبر (ص) و دوام اسلام باشد و رشد حكومت اسلامى را به وجود خود وابسته سازد.

بسا مردان نيرومندى كه از نيرو و شجاعت زيادى برخوردار بودند ولى دستشان از ناخت‏حق و يا اخلاص به او خالى بود،و لذا نيرويى را كه به آنان داده شده بود در راه نصرت باطل و مبارزه با حق،صرف كردند،و يا در خودپرستى خود ماندند و تمام كوشش خود را در راه عظمتى ناچيز و يا موضوعى بى‏ارزش به كار بردند.

اما على (ع) از آن افراد كم نظير است كه خود در بعضى كلماتش اين قبيل افراد را توصيف كرده است و مى‏گويد:«علم و دانش با بينش واقعى يك جا به آنان رو آورده است،و از روح ايمان و يقين برخوردارند،آنچه را اشخاص ناز پرورده،سخت و دشوار مى‏شمرند،آنان سهل و آسان مى‏دانند،و با آنچه نادانان از آن دورى مى‏كنند خو گرفته‏اند،و با آن انس دارند،با بدنهايى در دنيا زندگى مى‏كنند كه روحهاى آنها به‏جاى بسيار بلند وابسته است،آنان در روى زمين نمايندگان خدا و دعوت كنندگان مردم به سوى دين خدايند» (10) .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 16:57  توسط سید محمد رضوانی  | 

تمام مسلمانان مديون ابو طالبند

گزافه نيست اگر بگوييم تمام مسلمانان از نسل حاضر و گذشتگان و كسانى كه‏در آينده خواهند آمد همگى در اسلامشان مديون ابو طالبند،زيرا بقاى رسالت اسلامى از جمله نتايج زندگى پيامبر اكرم (ص) و استمرار حيات آن بزرگوار است تا اين كه خداوند دينش را كامل كرد.و حمايت ابو طالب از پيامبر،سد بزرگى بود ميان قريش و ريختن خون پيامبر (ص) .اين سخن را در پاسخ به يك مساله اسلامى در حضور گروهى از علماى اسلامى بيان داشتم،يكى از حاضران پرسش زير را مطرح كرد:

همان خدايى كه اراده فرموده است تا رسالت اسلامى باقى بماند و منتشر شود،قادر بر نشر و ابقاى آن بدون ابو طالب و حمايت او از پيامبر نيز هست.پس تو چطور مى‏گويى كه همه ما در اسلام خويش مديون ابو طالب هستيم؟و من چنين پاسخ دادم:

ما مثل همه مسلمانان ايمان كامل داريم اراده خداوند تعلق گرفته است‏به اين كه اسلام بماند و انتشار يابد،چنان كه ايمان داريم خداوند بر هر كارى تواناست و اين كه او هر گاه چيزى را اراده كند،و بگويد:بشو!پس مى‏شود.و ايمان داريم كه خدا نه تنها بر حفظ حيات پيامبر (ص) تواناست‏بلكه قادر است كه همه فرزندان آدم را مسلمان واقعى مؤمن به خدا و وحدانيت او،و روز جز او فرمانبردار تمام قوانين آسمانى قرار دهد و البته او قادر بوده است كه تمام قبايل قريش را كه دشمن محمد بوده‏اند،مطيع امر آن بزرگوار قرار دهد،بلكه قادر بوده است كه همه مردم را مطيع امر خود قرار دهد بدون اين كه محمد را بيافريند.

اما ما با ايمان به همه اينها مى‏دانيم كه خدا آن كارها را نكرده است و همه مردم را مؤمن قرار نداده است و دخالت مستقيمى براى اين كه انديشه و عقايد آنان را تغيير دهد،نكرده ست‏بلكه آنان را آزاد گذاشته است تا خود،هدايت‏يا ضلالت را اختيار كنند.مقصود اين است كه خداوند نخواسته است كه مسير حوادث عالم را با اعجاز و دخالت مستقيم خود،تعيين كند، بلكه اراده كرده تا جريان در اين مورد مطابق وسايل عادى و اسباب طبيعى باشد.براى همين است كه وحى را بر بشرى بنام محمد (ص) فرستاده است و اسلام را به وسيله او گسترش داده است.و خواسته است كه قريش در اطاعت‏يا معصيت مجبور نباشند.و قريش به اختيار خود دشمنى با محمد (ص) و مبارزه‏با او را برگزيد،و ابو طالب ايمان به رسالت او و دفاع از پيامبر را-با تمام امكانات و افرادى كه داشت-اختيار كرده است.حمايت ابو طالب و دفاع او از پيامبر (ص) يكى از عوامل حفظ حيات پيامبر و استمرار دعوت آن حضرت بود تا اين كه ابو طالب از اين جهان چشم فرو بست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 8:45  توسط سید محمد رضوانی  | 


احاديث‏با تاريخ نزول آيه هماهنگ نيست

گروهى از محدثان و مورخان به آن روايتهاى مجعول توجه كرده‏اند،بدون اين كه جنبه‏هايى را كه دليل بر جعلى بودن آنها است مورد توجه قرار دهند و بدون اين كه قصد بررسى آنها را داشته باشند.و اين موقعى است كه تاريخ نزول آيه كريمه خود گواه است كه درباره ابو طالب نازل نشده است،آن آيه،جزئى از سوره براءت است و آن سوره باتمام آياتش-به جز دو آيه آخر (شماره 129 و 130) -مدنى است و آيه مذكور،آيه شماره 114 است.حقيقت اين است كه اين سوره در سال نهم بعد از هجرت نازل شد،و پيامبر به ابو بكر دستور داد كه در ايام حج همان سال-سالى كه او را به عنوان رئيس امور حج فرستاده بود-جزء اول از آن سوره را با صداى بلند بخواند.

و پس از آن پيامبر على را فرستاد،و على آن آيات را از ابو بكر گرفت،زيرا كه وحى بر پيامبر (ص) نازل شد و او را مامور ساخت كه كسى نبايد آن را ابلاغ كند جز خود وى و يا مردى از خاندانش.سوره از حوادثى كه در جنگ تبوك اتفاق افتاده بود سخن مى‏گويد و جنگ تبوك در رجب سال نهم هجرى بوده است.

پس هر گاه سوره‏اى كه مشتمل بر اين آيه است در سال نهم بعد از هجرت نازل شده باشد هرگز آيه نمى‏تواند شامل ابو طالب شود كه در مكه-حداقل دو سال پيش از هجرت-بدرود حيات گفته است.و طلب آمرزش براى ميت،مطابق معمول،موقع اداى نماز بر او و پيش از دفن كردنش مى‏باشد.دليل بر اين مطلب،قول خداى تعالى است:«پيامبر و كسانى كه ايمان آورده‏اند حق نداشته‏اند...»،اين آيه مى‏رساند كه پيامبر در حادثه‏اى كه آيه در آن مورد نازل شده است،بتنهايى نماز نمى‏گزارده است،بلكه گروهى از مؤمنان در نماز جماعت‏با آن حضرت بوده‏اند.

واقع مطلب اين است كه نماز ميت پيش از هجرت مقرر نشده بود و اولين نمازى كه پيامبر (ص) بر ميتى اقامه كرد،نماز آن حضرت بر جنازه براء بن معرور انصارى در مدينه بود. درست‏تر اين است كه آيه مزبور،پس از اين كه پيامبر بر فردى از منافقين كه اظهار اسلام مى‏كرد و در باطن مشرك بود نماز گزارد،نازل شده است.و قول صحيح اين است كه آن منافق، عبد الله بن ابى بن سلول بود كه همان سال درگذشت،و در نفاق و كينه نسبت‏به پيامبر (ص) و اسلام،مشخص بود.درباره او و پيروانش سوره‏«المنافقون‏»قبلا نازل شده بود.

و اگر محدثان و مورخانى كه در كتابهايشان (از روى غفلت و حسن نيت) تهمت نارواى شرك ابو طالب را ثبت كرده‏اند،اندكى با منطق سليم مى‏انديشيدند هرگز دچارچنين اشتباه تاريخى آشكارى نمى‏شدند.

قول به مشرك بودن ابو طالب يعنى اين كه او به خدايى بتها معتقد بوده است،در صورتى كه ايمان ابو طالب به الوهيت‏بتها با اعتقاد وى به راستگويى محمد (ص) كه از طرف خدا و از راه وحى خبر مى‏داد،و بر اساس رسالت آسمانى خود،به عبادت خداى يكتاى توانا،دعوت مى‏كرد سازش نداشت،در حالى كه آن را از جبرئيل و از جانب خداى بزرگ دريافت كرده بود.اين امر بيانگر آن است كه عبادت بتها و پذيرش الوهيت آنها موجب انكار آفريدگار يكتاست.پس او وقتى كه معتقد باشد به خدايى بتها،يا اعتقاد دارد كه محمد (ص) بعمد،غير حق،مى‏گويد و يا اين كه معتقد است محمد (ص) هر چه مى‏گويد از روى خيال و هذيان است،و به روش وسوسه شدگانى كه از چيزهاى خيالى سخن مى‏گويند به طورى كه گويا آنها را مى‏بينند!اگر بگوييم ابو طالب مشرك و به خدايى بتها مؤمن بوده است و در همان حال آن همه فداكاريها را در راه محمد انجام داده است،پس ناگزيريم شخص ابو طالب را در شمار ديوانگان و نادان‏ترين نادانان فرض كنيم،چه او معتقد باشد كه محمد بعمد سخن ناحق مى‏گفته است و يا معتقد باشد كه او مورد وسوسه قرار گرفته است.اگر ابو طالب مشرك و عاقل بوده است و معتقد به اين كه محمد بعمد سخن غير حق مى‏گفته است،و با اين حال مى‏ديده-چنان كه پيداست-نتيجه دعوتش هم براى او و هم براى قبيله‏اش سالها گرسنگى،ويرانى،نابودى،و مرگ به بار مى‏آورد،حداقل لازم بود كه به شدت از او جلوگيرى كند و تا مى‏تواند او را متوقف سازد و سخت گيرترين فرد بر او باشد زيرا در آينده مردم مكه شخص او را مسؤول همه گناهان برادرزاده‏اش خواهند دانست.

و اگر ابو طالب فردى مشرك عاقل و معتقد به اين بود كه برادرزاده‏اش وسوسه شده است و مى‏ديد كه دعوتش،همان طورى كه واضح است،او و خاندانش را نابود خواهد ساخت،لازم مى‏بود كه بر او سخت‏بگيرد و زندانيش كند و به جامعه اعلان كند كه او ياوه‏گوست و او مسؤول گفته‏هاى وى نيست.

و اما ابو طالب سرنوشت‏خود را با سرنوشت‏برادرزاده‏اش گره زد و تا پايان كار بدون‏اعتنا به آنچه در آينده دامنگير او و قبيله‏اش مى‏شود،با او همراه بود،در همان حال او مى‏ديد،كه به سبب حمايت از برادرزاده،خطرها و گرفتاريها،گرداگرد خود او و قبيله‏اش را فرا گرفته است. تاريخ اسلام به ياد ندارد،كه ابو طالب على رغم آنچه براى او و خاندانش پيش آمد يك كلمه درشت و يا ناروا به برادرزاده‏اش گفته باشد،بلكه جان خود و خانواده‏اش را فداى او كرد و با او معامله‏اى كرد كه هيچ پدر مهربانى با عزيزترين فرزندش نكرده بود و به او گفت:پسر برادرم برو!آنچه مى‏خواهى بگو!پس به خدا سوگند هرگز تو را به سبب هيچ چيز ترك نخواهم كرد. ابو طالب با چنين اعمالى،يا مردى است‏با ايمانى سرشار به حضرت محمد (ص) تا آن جايى كه باور دارد،زيان و ضرر در اين دنيا-هر اندازه بزرگ باشد-نمى‏تواند با آنچه از خوشنودى خداوند در كمك به رسالت او به دست مى‏آورد،برابرى كند،و يا ديوانه‏اى است‏سخت نادان كه سختيها و زيانها را در راه كمك به مردى نادرست-كه قيام به دعوتى كرده است كه در آن نور اميدى از رستگارى نيست-تحمل مى‏كند.ابو طالب در طول اين دعوت يازده سال زندگى كرده است كه هر چه بر آن مى‏گذشت‏بر انبوه مشكلات افزوده مى‏شد.

طبيعى است كه هرگز،هيچ عاقلى نمى‏گويد كه ابو طالب بزرگوار،هوشيار دانا و قهرمان ديوانه بوده است‏ساده‏ترين قواعد منطقى ما را وا مى‏دارد كه بگوييم او مردى بود با درجه‏اى فوق العاده از ايمان به اسلام.تاريخ گواه است كه مؤمنان بزرگ از صحابه موقعى كه حادثه سختى پيش مى‏آمد و درگيرى شدت مى‏يافت،فرار مى‏كردند،ولى ابو طالب فرار نكرد و در طول يازده سال از پاى در نيامد.

از اينجا ما درستى روايتى را درك مى‏كنيم كه از امام صادق (ع) ،و او از پدرانش،و آنان از على (ع) نقل كرده‏اند،كه روزى در صحن حياط،در شهر كوفه نشسته بود و مردم اطرافش گرد آمده بودند،پس مردى بلند شد و گفت:«اى امير المؤمنين تو در مقامى هستى كه تو و پدرت را خداوند براى عذاب در آتش،وارد آنجا كرده است.»پس امام به او گفت:«خاموش باش! خداوند دهانت را بشكند،به خدايى كه محمد را براستى مبعوث به نبوت كرده است‏سوگند، اگر پدرم از تمام گنهكاران روى زمين‏شفاعت كند،خداوند شفاعت او را پذيرا خواهد بود.» (3) .

در حقيقت،ابو طالب بر خلاف آن چيزى بود كه اين محدثان و مورخان اثبات كرده‏اند.او نسبت‏به اسلام آكنده از ايمانى با ريشه‏هايى عميق بود،و به اندازه كوهها پايدار بود،ايمانى كه نه با تهديدهاى متوالى،متزلزل مى‏شد،و نه با گرسنگيهاى طولانى.البته او آن ايمان راسخ را پنهان داشت و خداوند دوبار به او پاداش مرحمت كرد.هدف او از مخفى داشتن اين ايمان راسخ پاسدارى از زندگى پيامبر بود،كه اگر باور خود را به اسلام اظهار كرده بود-در حالى كه رئيس قبيله هاشم و فرزندان مطلب بود-بى‏گمان پيوند ميان او و قريش قطع مى‏شد.و او نمى‏خواست،اين پيوند را تا آنجا با مردم قريش قطع كند كه منجر به انفجار مسلحانه در ميدان جدايى افكن جنگ شود،به حدى كه با زندگى او و قبيله‏اش برخورد پيدا كند و بدان وسيله در حصارى كه مردان هاشمى پيرامون محمد (ص) ايجاد كرده‏اند شكافى به وجود آورد تا دست[مردم قريش]به او برسد.

اما با وجود اين كه ابو طالب ايمان خود را پنهان مى‏داشت،از ابراز آن بارها خوددارى نكرد،و آنچه را در دل داشت چند بار به صورت شعر و چند بار به گونه نثر،به زبان آورد.از جمله اشعار وى شعر زير است:

«براستى فهميدم كه كيش محمد از بهترين آيينهاى عالم است.به خدا سوگند كه قريش هرگز به تو دست نخواهند يافت و تا آن روزى كه در بستر خاك بخوابم دست از يارى تو بر نخواهم داشت.» (4) .

و شعر ديگرش:«حقا كه دانسته‏اند پسر ما به ما دروغ نگفته و قصد سخنان بيهوده نداشته است;شكيبا و رشيد و دادگستر است و سبك مغز نيست،خدا را دوست مى‏دارد و لحظه‏اى از او غافل نيست،روسفيدى كه ابرها به خاطر او كه ياور يتيمان و پناهگاه بيوه زنان است،زمين را سيراب مى‏سازد.آفريدگار جهانيان با يارى خود،او راكمك كرده است و دين او را كه حق است و باطل نيست استوار گردانيده است.» (5) .

هنگامى كه آگاهى يافت،قريش پيمان‏نامه‏اى نوشته و در آن،به جدايى از قبيله هاشم و محاصره اقتصادى آنان همپيمان شده‏اند چنين سرود:

«هان از طرف من به آن همپيمانان;خاندان لوى و خصا از تيره لويى از قبيله بنى كعب، بگوييد،آيا نمى‏دانيد كه ما محمد را مانند موسى پيامبرى مى‏دانيم كه نامش در كتابهاى آسمانى پيشين آمده است و بندگان خدا را به او محبتى است و نبايد به كسى كه خدا محبت او را در دلها نهاده است تاسف خورد،و براستى آن كسى كه نامش در كتاب آسمانى شما پنهان است روزى چون نوزاد شترى به شما نزديك خواهد شد» (6) .

اما سخنان او به نثر;قسمتى از وصيت او به كسانش در آستانه مرگ:«بدانيد كه من درباره محمد به شما سفارش مى‏كنم زيرا او امين قريش و راستگوى عرب و واجد همه كمالاتى است كه شما را به آنها سفارش كرده‏ام،آيينى آورده است كه دلها آن را پذيرفته ولى زبانها از ترس شماتت انكارش كرده است،...به خدا سوگند كسى راه او را نرفت مگر هدايت‏شد،و كسى از او پيروى نكرد،مگر به خوشبختى دست‏يافت،هر گاه اجل مهلتم مى‏داد شدايد را از او باز مى‏داشتم و حوادث روزگار را از او مانع مى‏شدم‏»،«و شما اى توده بنى هاشم به نداى محمد لبيك گوييد و او را تصديق كنيد رستگار و هدايت مى‏شويد...يارى كنيد محمد را كه او راهنماى شما به راه راست است‏» (7) .


+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 11:26  توسط سید محمد رضوانی  | 

 

ابو طالب

يكى از آن دو مرد،ابو طالب عموى پيامبر و سرپرست روزگار كودكى او و مدافع عمده او پس از بعثت آن حضرت مى‏باشد.البته حمايت اين رادمرد از پسر برادرش-پيامبر (ص) -و دفاعش از او در مقابل تهديدهاى قريش عامل اصلى استمرار زندگى پيامبر (ص) و دوام رسالت آن بزرگوار بود.آتش خشم قبايل قريش در طول چندين سال پيوسته بر ضد پيامبر فروزان بود و مى‏خواستند كه خون آن حضرت را رو در رو يا نابهنگام بريزند و انجام اين كار براى آنها-اگر ابو طالب،شيخ بطحا[رئيس حجاز]نبود كه هاشميان را رهبرى كند و از وجود آنان و جان خويش،حصارى استوار و نفوذ ناپذير در اطراف پيامبر (ص) بسازد-بسيار آسان بود.

البته خوانندگان تاريخ اسلامى مى‏دانند كه چگونه قبايل قريش به ابو طالب اخطار نهايى دادند تا پسر برادرش را از ناروا گفتن به پدرانشان و ناپسند خواندن خدايانشان و نابخردانه دانستن افكارشان،باز دارد و گرنه به او يورش خواهند برد،و مبارزه خواهند كرد تا يكى از دو گروه نابود شود و از بين برود.

اگر چه در ذهن ابو طالب ترديدى نبود كه پذيرش مبارزه طلبى قريش بزودى به نابودى او و خانواده‏اش از جمله پيامبر (ص) خواهد انجاميد،نه تنها هيچ فشارى بر پسر برادرش وارد نساخت تا او از تبليغ رسالت‏خوددارى كند بلكه از خطرهايى هم كه قريش متوجه او ساخته بود،با او گفتگو كرد،و بعد بدون هيچ مقدمه‏اى براى كمك به او چنين گفت:«اى پسر برادر!به من و به خودت رحم كن و كارى را كه تاب تحمل آن را نداشته باشم بر من متوجه مكن!».

هنگامى كه پيامبر (ص) -قاطعانه،استهزاكنان به تهديد ايشان و بالاتر از حد گفتار-به اين درخواست جواب رد داد،به عمويش اعلان كرد كه حاضر نيست رسالتش را حتى با ملكوت زمين و آسمان،عوض كند،و هرگز آن رسالت را ترك نخواهد كرد تا اين كه يا خدا او را پيروز گرداند و يا در اين راه هلاك شود،شيخ بطحا[ابو طالب]در اين كه تا پايان راه به همراه پيامبر گام بردارد،لحظه‏اى ترديد به خود راه ندارد.بعد از اين كه پيامبر (ص) رو برگرداند،ابو طالب او را صدا زد و گفت:پسر برادرم بيا!،پس چون پيامبر به جانب او آمد به وى گفت:«پسر برادر برو!و آنچه دوست دارى بگو،بخدا قسم تو را هرگز براى چيزى،رها نخواهم كرد.» (2) .

ابو طالب بر اين پيمان مهم كه تا پاى جان خود،با پيامبر (ص) بسته بود،پاى فشرد.و چون كوهى پا بر جا ايستاد،و هرگز خطرها او را نلغزاند،و مشكلات او را نرم نكرد و نيروهاى شر او را نترساند.فردى شقى از مردم مكه،شكمبه گوسفندى را روى پيامبر (ص) -كه در حال سجده بود-انداخت،ابو طالب در حالى كه شمشيرش را بلند كرده بود دست‏برادرزاده‏اش را به دست گرفت و به جانب آنها رفت.و در همان حال كه جمعى از كسانى كه بيرون مسجد الحرام نشسته بودند،و قصد تعرض به پيامبر را داشتند،او را ديدند،به آنان گفت:«قسم به آن كه محمد (ص) به او ايمان دارد اگر فردى از شما از جا بلند شود با شمشيرم بى‏امان او را مجازات خواهم كرد»و از آن جا گذشت در حالى كه شكمبه‏اى را روى سر و صورت آنان واژگون مى‏كرد!

قبايل قريش بر ضد ابو طالب و فاميل او همقسم شدند و به جاى جنگ در برابر آنان به سلاح گرسنه نگهداشتن[محاصره اقتصادى]متوسل شدند.با علم به اين كه هاشميان در آينده-اگر مقاتله‏اى پيش آيد-مبارزه خواهند كرد،از طرف ديگر در تنگنا گذاشتن آنها روحيه قريش را بالا مى‏برد.پس محدوديت اقتصادى و اجتماعى براى آنها به وجود آوردند كه تا سه سال ادامه داشت و آنان در آن مدت مجبور شدند تا در ميان كوهى‏اقامت گزينند كه بعدها به شعب ابو طالب معروف شد و هاشميان در طول آن مدت گاهى مجبور مى‏شدند از برگ درختان بخورند تا از شدت گرسنگى‏شان كاسته شود.

در تمام آن موارد همت آن قهرمان پير اين بود كه زندگى پيامبر را از خطر حفظ كند.ابو طالب در طول آن سالها بيشتر اوقات بعضى از خاندان خود و به طور خاص پسرش على را در بستر پيامبر مى‏خوابانيد تا او را مانع خطر حمله ناگهانى به عزيزترين عزيزانش قرار دهد.

اسلام ابو طالب

از عجايب،اين كه شمارى از تاريخ نگاران و محدثان در كتابهايشان نوشته‏اند كه ابو طالب در حال شرك مرد و روايت مى‏كنند كه اين آيه:«پيامبر و كسانى كه ايمان آورده‏اند حق ندارند كه براى مشركان-هر چند از خويشاوندان باشند-پس از اين كه ثابت‏شد جهنمى هستند آمرزش بخواهند.»درباره ابو طالب نازل شده است،زيرا كه پيامبر خواست‏براى او طلب آمرزش كند و خداوند از آن نهى كرد.

به عقيده من احاديثى كه در اين مورد روايت‏شده است،جعلى است و جزيى از حمله‏هايى است كه امويان و همپيمانانشان بر امام على (ع) ،متوجه ساخته‏اند و البته قصدشان در پشت پرده اين احاديث آن بود كه براى توده مردم ثابت كنند،ابو سفيان پدر معاويه بهتر از ابو طالب پدر على است،زيرا كه ابو سفيان مسلمان مرد و ابو طالب مشرك از دنيا رفت!

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 9:35  توسط سید محمد رضوانی  | 
 

اين گونه بود كه بنى هاشم به افتخار حمايت از پيامبر (ص) و پاسدارى از وجود او نايل شدند. همان گونه كه به افتخار خويشاوندى اختصاص يافتند.

اما دو گروه ديگرى كه پايدارى اسلام در مرحله بعد با آنها ارتباط شديدى دارد عبارتند از دو قبيله اوس و خزرج كه از بين قبايل عرب غير مكى به افتخار دفاع از پيامبر و مقام رسالت او پس از هجرت،اختصاص يافتند و به بزرگترين فداكارى در آن راه دست زدند.و اگر ساير قبايل مى‏خواستند با آنان در اين افتخار بزرگ سهيم باشند،شركت مى‏كردند،و ليكن آنها نه تنها موفق به اين كار نشدند بلكه ننگ مبارزه با پيامبر را به جاى كسب افتخار با كمك به او،براى خود اختيار كردند.

تداوم رسالت و پيشرفت آن با اين سه قبيله اين چنين ارتباط پيدا مى‏كند و وجود بقيه قبايل در اين دوره كمتر از يك امر تصادفى و اتفاقى نسبت‏به اسلام است،زيرابراى پيامبر (ص) و رسالت او اثر منفى داشتند و مخاطره آميز بودند.

هنگامى كه اين سه گروه چنان ارتباط محكمى با مقام رسالت داشتند،تاريخ اسلام براى ما دو فرد را مشخص مى‏كند كه وجود آنان در آن دوره شوم براى سلامت پيامبر و استمرار رسالت‏با بقاى آن حضرت،لازم و ضرورى بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 14:34  توسط سید محمد رضوانی  | 
نخستين گروه از اين گروهها قبيله هاشم است (و همراه آن بنو المطلب) آن درخت‏با بركتى كه پيامبر ارزشمندترين ميوه آن است،قبيله‏اى كه در راه حمايت از پيامبر و نگهبانى وجود شريف او،به اندازه‏اى فداكارى كرد كه هيچ يك از قبايل مكه در خلال سالهايى كه پيامبر-از هنگام بعثت تا آغاز هجرت-گذراند،آن چنان فداكارى از خود نشان نداد.تنها اين گروه با بركت در خلال آن سالها به شرف دفاع از پيامبر (ص) مشرف شد.و هيچ قبيله ديگرى نخواست كه در اين شرافت‏با آن همكارى كند،بلكه ديگر قبيله‏هاى مكى تصميم گرفتند كه نسبت‏به پيامبر و رسالتش و قبيله او موضعى خصمانه بگيرند و پيامبر (ص) و اعضاى خانواده‏اش را در محاصره خطراتى قرار دهند كه پيوسته آنان را در معرض تهديد قرار مى‏داد. از اين رو مى‏توانيم بگوييم وجود بقيه قبيله‏هاى مكى نسبت‏به دوام رسالت،اتفاقى و تصادفى بوده است،زيرا كه آن قبيله‏ها همچون گروههاى ديگر هيچگونه كمكى به مقام رسالت نكردند.

نيازى به گفتن ندارد كه افراد منسوب به بعضى از اين قبيله‏ها به پيامبر (ص) ايمان آوردند و در راه رسالت او فداكارى كردند ولى كار ايشان در اين جهت مانند كار هر فرد ديگرى بود.اما گروههايى كه آن افراد انتساب به آنها داشتند نسبت‏به او موضع منفى گرفتند و افرادى را كه از روش ناپسند آنان پيروى نكردند،مورد اذيت و آزار قرار دادند.به آن سبب مى‏گوييم كه وجود اين قبايل همچون گروههاى ديگر نسبت‏به ادامه رسالت در آن برهه از زمان،تصادفى و بدون اثر مثبت‏بوده است.آرى،وجود آن قبيله‏ها حتى اثر منفى داشت،زيرا اگر قبيله‏هايى چون:اميه،مخزوم،زهرة،جمحا و ساير قبايل دشمن اهل مكه،وجود نداشتند،بى‏گمان پيامبر (ص) و رسالتش،از بسيارى خطرات دور و بر كنار مى‏ماندند.

امام على در نامه‏اى خطاب،به معاويه چنين تذكر مى‏دهد:

«پس قبيله ما خواستند پيامبر ما را بكشند و ريشه ما را قطع كنند و اندوههايى براى‏ما فراهم آورند و نارواييها درباره ما اعمال كنند.آسايش را از ما گرفتند و ترس و خوف را بر ما گماردند،و ما را به رفتن به سوى كوهى سخت[شعب ابو طالب]ناگزير ساختند،و آتش جنگ را در برابر ما افروختند،پس خدا خواست تا ما شر اشرار را از پيامبرش دور سازيم و دست دشمنان را از حريم او قطع كنيم.فرد با ايمان ما به اميد پاداش از پيامبر (ص) حمايت مى‏كرد و كافر ما به خاطر خويشاوندى[مثل عباس عموى پيامبر (ص) ]كمك مى‏كرد،و آن كسى كه از قريش اسلام آورده بود آن ترس و بيمى را كه ما داشتيم-به دليل پيمانى كه با آنان بسته بود و يا به سبب حمايت و پشتيبانى قبيله‏اش-آن ترس و بيم را نداشت،و هم از كشته شدن در امان بود.چون كار سخت مى‏شد و مردم در مى‏ماندند،رسول خدا خاندان خود را جلو مى‏فرستاد تا به وسيله آنان يارانش را از حرارت نيزه‏ها و شمشيرها حفظ كند...» (1) .

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385ساعت 13:33  توسط سید محمد رضوانی  | 

فصل سوم

دارندگان نقش اساسى

هر گاه به حوادث مهمى كه به امت‏يا امتها-به سبب انجام رسالت‏هاى دينى و گسترش آن-رسيده است،نظرى بيفكنيم،و همچنين كسانى را كه در زمان آغاز آن پيشامدها و در مراحل شروع آن مى‏زيسته‏اند،مورد توجه قرار دهيم،در مى‏يابيم كه آن پديده‏ها و دگرگونيهاى اوليه آن به انبوه كسانى كه معاصر ايشان بودند-افراد و يا گروههاى كوچك-ارتباطى ندارد.به طور مثال،وجود اين سرباز يا آن كشاورز،كارگر،بازرگان و يا فرد سياستمدار،و يا عدم آنها،هيچ اثرى مثبت‏يا منفى در آن پيشامدهاى مهم و دگرگونيها، نداشته است.پس امكان داشت-جز در موارد بسيار اندك-نيازى به وجود هيچ فردى در پديد آمدن آن پيشامدها نباشد.به اين ترتيب كه انسان ديگرى جاى او را پر كند،و نقشى همانند نقش ناچيز او عهده‏دار شود.

آنچه را امتى از امت‏ها به عنوان يك عمل مهم انجام مى‏دهد بيشتر مربوط به تمام افراد آن امت است و به انبوه كسانى كه تشكيل امت مى‏دهند-از افراد و گروههاى كوچك با حركتهاى معمولى ناچيز-ارتباطى ندارد.در نتيجه،آنان مثل كارگرانى هستند كه در ساختن بنايى همكارى مى‏كنند;هر كدام از آنان اثرى در بالا بردن آن بنا دارند،اما ممكن است جاى هر يك از آنان را با فرد ديگرى چون او عوض كرد تا همان وظيفه را بر عهده گيرد.تنها از آن مورد، بعضى جمعيتها و برخى افرادى را كه قيام كرده و يا اقدام به حركتهايى مى‏كنند كه براى ديگران اقدام به آنها دشوار است (و يا ديگران نخواسته‏اند آن كار را بكنند!) مستثنا مى‏شود. آنان همان كسانى هستند كه نمى‏توان ازايشان بى‏نياز بود.و ديگران را جايگزين آنان كردن دشوار است،و آنانند كه رويدادهاى مهم پيوندى مستحكم با ايشان دارد.

بنابراين ما اين حق را داريم كه وجود هر فردى از كسانى را كه حركات ناچيزى انجام داده‏اند (و آنان اكثريتى انبوه از هر امتى هستند) نسبت‏به پيشامدهاى بزرگ اتفاقى و تصادفى به حساب آوريم،هر چند كه هر فردى از نظر علمى نتيجه يك سلسله اسباب و علل پياپى و شت‏سر هم است تا او را به وجود آورند،و مى‏گوييم كه وجود اين آدم و يا آن گروه كوچك نسبت‏به آن پيشامد نهايى تصادفى و اتفاقى است،زيرا آن پيشامد ممكن بود-با وجود،و يا بدون وجود او-تحقق يابد.چه ممكن بود جاى اين فرد را فرد ديگرى و جاى اين فاميل و يا قبيله را فاميل و يا قبيله ديگرى بگيرد و عهده‏دار نقشى مانند نقش آن فرد و آن قبيله شود. مايلم،براى خواننده توضيح دهم،كه مقصود من اين است كه پيشامدهاى بزرگ،به تنهايى به هيچ فرد،يا گروه كوچك ارتباط ندارد،و بيشتر به مجموعه مربوط مى‏شود.و گاهى به وجود بعضى افراد و گروههاى كوچك مربوط مى‏شود آنجا كه نقش مشخص جدى داشته باشند.

اگر نظرى به پيدايش اسلام و گسترش آن در زمان پيامبر (ص) بيفكنيم در مى‏يابيم كه اسلام،پيوندى استوار و مثبت‏با معدودى از افراد و گروهها داشته است.ضرورتى ندارد كه ما از رابطه اسلام با شخص پيامبر گرامى صحبت كنيم،چه او كسى است كه وحى الهى را دريافت كرده و حامل رسالت‏بوده است و با دشواريهايى روبرو شده كه احدى با آنها مواجه نشده است. او تنها انسانى است كه اوصاف برجسته‏اش او را شايسته دريافت وحى كرده است;و خداوند خوب مى‏داند كجا رسالت‏خود را قرار دهد.

چون اسلام به شخص پيامبر اكرم-هم در آغاز و هم در طول زمان حيات آن حضرت-وابسته است ما دوام اسلام را-در آن برهه از زمان-در پيوند با سه گروه كوچك مى‏يابيم كه نگهبانى از زندگى پيامبر (ص) را بر عهده گرفته و در راه دفاع از او بزرگترين فداكاريها را انجام داده است.


منبع :

کتاب


امير المؤمنين اسوه وحدت

نويسنده : محمد واعظ زاده خراسانى

www.aliakbar.ir

www.aliakbar.ir www.aliakbar.ir
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385ساعت 9:46  توسط سید محمد رضوانی  | 
 

از جمله احاديثى كه از اعضاى خانواده پيامبر به نام،ياد كرده،احاديث ذيل است:مسلم در صحيح خود از سعد بن ابى وقاص روايت كرده است كه او گفت:«...و هنگامى كه اين آيه نازل شد:پس بگو:بياييد تا فرزندانمان و فرزندانتان،زنانمان و زنانتان...را بخوانيم...،پيامبر خدا، على،فاطمه،حسن و حسين را طلبيد،پس فرمود:بار خدايا اينان خاندان منند» (6) .

ترمذى در صحيح خود از عمر بن ابى سلمه روايت كرده است كه او گفت:«اين آيه در خانه ام سلمه بر پيامبر (ص) نازل شد:«اراده خداوند تعلق گرفته است تا از شما-خاندان پيامبر (ص) -ناپاكى را دور كند،و شما را به طور كامل پاك دارد.».پس پيامبر،فاطمه،حسن و حسين را طلبيد،و آنان را با كسا پوشانيد و على را نيز كه پشت‏سرش بود با عبايى پوشاند،سپس فرمود: بار خدايا اينان اهل بيت منند پس،پليدى را از آنان بزداى و آنان را به طور كامل پاك بدار.ام سلمه گفت:يا رسول الله آيا من هم با آنان هستم؟فرمود:تو بر جايگاه خود هستى و روى به سوى خير و سعادت دارى.».ترمذى گويد:و در همين باب از ام سلمه،معقل بن يسار،ابى الحمراء و انس بن مالك،روايت‏شده است (7) .

امام احمد در مسند خود از ام سلمه همسر پيامبر (ص) روايت كرده است كه او گفت:«اين آيه در خانه من نازل گرديد:خداوند اراده فرموده است تا از شما خانواده پليدى را دور سازد و شما را به طور كامل پاك دارد،و در آن خانه،فاطمه،على،حسن و حسين بودند،پس پيامبر آنان را با عبايى كه روى خود داشت پوشانيد،سپس گفت: (بار خدايا) اينان خاندان منند،پس از آنان پليدى را دور كن و آنان را كاملا پاك گردان.» (8) .

و مسلم از عايشه همسر پيامبر روايت كرده است كه او گفت:پيامبر خدا بيرون آمد در حالى كه عبايى بافته از موى سياه بر دوش او بود،پس حسن آمد،او را داخل عبا كرد،بعد حسين آمد،او را نيز داخل كرد،و بعد فاطمه آمد،او را هم به زير عبا جاى داد،سپس على آمد و او را هم با عبا پوشاند،آن گاه فرمود:«خداوند اراده فرموده است تا از شما خانواده پليدى را دور سازد و شما را كاملا پاك گرداند» (9) .

در در المنثور سيوطى (در تفسير قرآن) به دو روايت زير برمى‏خوريم:

ابو الحمراء (از اصحاب پيامبر) مى‏گويد:مدت هشت ماه در مدينه مراقب پيامبر بودم هيچ گاه براى نماز بيرون نيامد،مگر اينكه اول به در خانه على مى‏آمد،دستش را دو طرف در قرار مى‏داد و مى‏گفت:«نماز!نماز!خداوند اراده كرده است فقط از شما خانواده پليدى را دور كند و شما را به تمام پاك دارد» (10) .

و از ابن عباس است كه گفت:نه ماه پيامبر خدا را مى‏ديديم كه هر روز موقع نماز در خانه على بن ابى طالب مى‏آمد و مى‏گفت:«درود و رحمت‏خدا بر شما خانواده،خداوند اراده كرده است تا از شما خانواده پليدى را دور سازد و شما را كاملا پاك دارد» (11) .

و انس بن مالك روايت كرده است كه پيامبر خدا شش ماه به طور مداوم آن جمله را مى‏گفت (12) .

البته اين احاديث‏بوضوح دلالت دارد كه هر يك از اين چهار تن فردى از افراد خاندان پيامبرند،همچنان كه عضويت هر شخص ديگرى را-از كسانى كه در زمان پيامبر در قيد حيات بودند،چه از هاشميان و يا از زنان پيامبر-منتفى مى‏داند.اين قول پيامبر (ص) :بار خدايا اينان خاندان منند،دلالت روشنى دارد بر اين كه عضويت‏خاندان پيامبر در دوران زندگانى آن بزرگوار منحصر بر آن چهار تن بوده است.بنابراين،همه افراد ديگر-حتى عمويش عباس،جعفر بن ابى طالب و ساير افراد حاضر در زمان بيان اين مطلب-از دايره عترت مورد نظر خارجند،هر چند كه همگى از خويشان نزديك او بودند.

با اين همه،اين انحصار همه بنى هاشم را كه پس از وفات آن حضرت،به دنيا آمده‏اند-از جرگه اهل بيت‏خارج نمى‏كند.آنچه در احاديث نوع اول آمده است دلالت دارد بر اين كه اعضايى از خانواده و عترت او-پس از حيات او در ضمن چند قرن به وجودخواهند آمد.پيامبر در آن احاديث‏به صراحت گفته است كه قرآن و اهل بيتش از يكديگر جدا نشوند تا در كنار حوض كوثر بر او باز گردند.

اما چگونه عضويت افرادى را كه پس از پيامبر به دنيا مى‏آيند،بشناسيم،اين مطلبى است كه به اعضاى همعصر آن حضرت مربوط مى‏شود و اين كه كدام يك از اينان را مى‏توان خلف آن حضرت ناميد و اگر خلف او بود از اعضاى عترت او نيز هست.مردم خود گواه شايستگى و علو مقام او در تقوا و درستى و علم و حكمت اويند،و خلف آن حضرت در زمان او همان كسى است كه وى را خليفه خود مى‏نامد.

اكنون كه مقام اهل بيت را در اسلام و نيز اعضاى خاندان محترمى را كه در زمان پيامبر بودند،شناختيم سزاوار است كه در صفحه‏هاى آينده از شاخص‏ترين فرد اين خانواده سخن بگوييم.آن فرد،امام على (ع) پسر عموى پيامبر است كه پيامبر او را به بالاترين مراتب بزرگداشت،گرامى داشته است


+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آبان1385ساعت 9:24  توسط سید محمد رضوانی  | 

گاهى خواننده مى‏پرسد:با توجه به اين كه دو گروه از دانشمندان وجود دارند كه هر دو انتساب به پيامبر دارند و از طرفى اعضاى هر يك از دو گروه با خودشان متفقند و با اعضاى گروه ديگر اختلاف نظر دارند،چگونه براى ما امكان دارد كه تشخيص دهيم كدام يك از دو گروه،همان عترتى است كه پيامبر به پيروى از آن ارشاد كرده است؟

اما خواننده خود-در صورت پيشامد چنين اشتباهى-مى‏تواند رفع شبهه كند،به اين ترتيب كه يك بار ديگر به حديث زيد بن ارقم-كه پيشتر گذشت-باز گردد و آن را بخواند.همان حديثى كه حاكم در جزء سوم از صحيح خود«المستدرك‏»آورده است،آن كه به نام يكى از اعضاى عترت تصريح مى‏فرمايد و او امام على است.

پس گروه حقى كه با اين فرد برجسته هماهنگ است،همان عترت است.و گروهى كه مخالف اوست از عترت نيست،هر چند كه همه افراد آن به پيامبر خدا انتساب داشته باشند.

صرف نظر از آنچه گفته شد اين شبهه يا شبهه‏هاى همانند آن-موقعى كه به اين حاديث‏بيانگر اوصاف-احاديث تسميه را نيز بيفزاييم،به تمامى از بين مى‏روند.


+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 11:5  توسط سید محمد رضوانی  | 
چگونگي تربيت فرزند يكي از وجوه درخشنده سيماي خانوادگي اميرالمؤمنين (ع) است. در اين متن، برآنيم تا برخي از اصول تربيت فرزند و حقوق آنان بر پدر و مادر را از ديدگاه اميرالمؤمنين (ع) بيان كنيم.

1- انتخاب نام نيكو

2- گفتن اذان و اقامه در گوش فرزندان و انجام عقيقه (قرباني گوسفند) براي آنان

3- بازي با فرزندان : ((اشبه اباك يا حسن واخلع عن الحق الرسن

و اعبد ا لها ذامنن و لا توال ذالاحن))

پسرم،‌مانند پدرت باش، ريسمان ظلم را از حق بركن‌ ! خدايي را بپرست كه صاحب نعمتهاي متعدد است و هيچگاه با صاحبان ظلم دوستي مكن. اين قطعه، يكي از قطعات اشعاري است كه حضرت زهرا (س) درهنگام بازي با فرزندانش زمزمه مي كرد. بدين شيوه هم آنها را سرگرم مي نمود وهم حكمت به آنها مي آموخت، چرا كه خود اميرالمؤمنين (ع) مي فرمايد:

((كسي كه كودكي دارد بايد در راه تربيت او خود را تا سرحد كودكي تنزل دهد.))

خود اميرالمؤمنين (ع) نيز در كودكي بازيهايي داشته اند كه يكي از آنها كشتي گرفتن است. نقل است ابوطالب بين فرزندانش و پسر عموهايشان مسابقه كشتي برگزار مي كرد و هميشه علي (ع) بر همه پيروز مي شد و اين باعث شادي ابوطالب مي گرديد. در خانه خود علي (ع) هم بين حسن و حسين (عليهماالسلام) مسابقاتي همچون كشتي، خطاطي و مسابقاتي در انجام كارهاي ديگر برگزار مي شد، و گاهي پيامبر جهت افزايش اين شادي و نشاط حاصل از مسابقه، در جمع ايشان حاضر مي شدند و به تشويق طرفين مي پرداختند.

4- رعايت اصل بي طرفي، عدالت و مساوات بين فرزندان

يكي از حساسيتهاي كودكان جانبداري و توجه خاص پدر و مادر به يكي از فرزندان ديگر است كه در روايات بر رعايت عدالت و مساوات بين فرزندان و محبت كردن، هديه دادن و توجه نمودن به خصوص توجه به حساسبت بيشتر دختران در اين مورد تأكيد شده است.

به يك نمونه زيبا از دقت حضرت زهرا (س) در اين مورد توجه كنيد:

پيامبر (ص) حسن وحسين (عليهماالسلام) را به مسابقه خطاطي تشويق نموده، فرمودند: هر كس خط او زيباتر است قدرت او بيشتر است. حسن و حسين (ع) هم هر كدام خط زيبايي نوشتند. اما رسول خدا (ص) ايشان را به مادرشان هدايت فرمود تا اگر در قضاوت نگراني پيش آمد، با عاطفه مادري جبران شود. زهرا (س) نيز جهت رعايت اصل بي طرفي به فكرش رسيد. قضاوت نهايي را به تلاش خوشان مربوط سازد لذا گردنبند خويش را پاره كرده بر سرآنها ريخت و فرمود: هر كدام از شما دانه هاي بيشتري بگيرد قدرت او بيشتر است.

5- داشتن برنامه جهت تمرين، تشويق و تربيت عبادي و ديني فرزندان

- به طور مثال نقل شده است كه حضرت زهرا (س) جهت شبهاي احياء فرزندان را در روز خوابانيد تا كاملاً استراحت كنند و غذاي مناسب و كمتري هم به آنها مي داد تا با زمينه مطلوبتري از نظر جسمي و روحي در شب زنده داري شركت كنند. ايشان با شيوه هاي ديگري كودكانش را در عباداتي مانند نماز، اعمال عبادي ماه رمضان، شركت در جلسات قرآن و شركت دادن آنها در امور خيري مثل كمك به مستمندان و دادن صدقه به نيازمندان شركت مي داد كه نقش مؤثر تربيتي همراه كردن كودكان با خود هنگام انجام عبادات را مي رساند.

6- مكلف نمودن فرزندان به رعايت ادب و اخلاق اسلامي

تأديب كودك يعني ملازم ساختن و مكلف نمودن او به رعايت ادب و اخلاق اسلامي ، بدين معني كه هر چند كودك نسبت به حكمت آداب مزبور، درك و فهمي ندارد وليكن از باب تمرين و تمهيد، وي را به انجام آنها مكلف مي كنيم و مهم اين است كه كودك خود را در تكليف احساس كرده، بداند اگر تن به تكليف ندهد با الزامهايي روبرو خواهد شد. علي (ع) در اين باره مي فرمايد :

(( آن كس كه ملكف به ادب شود ، بديهايش اندك مي گردد. ))

و در روايات داريم زماني كه كودك به 6 سالگي رسيد او را به نماز و چنانچه تحمل گرفتن روزه را داشت به انجام آن وادار نماييد.

7- استفاده از فرصتهاي مختلف جهت انتقال تجربيات و نصايح

اميرالمؤمنين (ع) و حضرت زهرا (س) از هر موقعيتي براي انتقال تجربياتشان استفاده مي كردند . نامه اميرالمؤمنين به امام حسن (ع) يكي از اين موارد است.

معرفي شبهات و انحرافات اجتماعي،‌ توصيه به مطالعه تاريخ، انتخاب مسير مورد علاقه و اشتياق، تحمل مصائب و مشكلات دنيا، پذيرش مسئوليت در حد توانايي ، برقراري نظم در امور زندگي،‌ تشخيص دوست از غير دوست و ارتباط گرم با خويشان و تكريم آنان از جمله رئوس برخي از اين نصايحند.

بديهي است خانه اي كه ظريفترين نكات تربيتي ، با چنين دقتي در آن مراعات مي گردد محل پرورش انسانهايي چون امام حسن (ع) ، امام حسين (ع) و زينب (س) خواهد بود. در پايان بد نيست متذكر شويم كه اگر چه اميرالمؤمنين (ع) حقوق زيادي براي فرزندان قائل شده اند،‌اما از آن سو هم وظايفي براي فرزند بر شمرده اند كه مهمترين آنها اينست كه فرزند، پدر و مادرش را در هر چيز مگر در نافرماني از خداوند سبحان اطاعت و پيروي كند :

(( فحق الوالد علي الولد ان يطيعه في كل شيء الا في معصيه الله سبحانه ))

منبع:
http://www.emamali.net/tarbiat-f-ali.htm
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 12:11  توسط سید محمد رضوانی  | 
یا حسن ادرکنی

ضمن تبریک فرا رسیدن ولادت با سعادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی )ع( به اطلاع می رسانم هیئت از افطار آغاز می گردد .

 


چگونه همه دانستنيهاى آنان يقينى است؟

گاهى اين پرسش براى خواننده پيش مى‏آيد كه;چگونه ممكن است‏براى اعضاى خاندان پيامبر در تمام آيات قرآن و جميع احكام شرعى و سنتهاى نبوى،معرفت‏يقينى حاصل شود؟

پاسخ اين است كه،دستيابى آنان بر معرفت‏يقينى به طور قطع امكان دارد.البته براى پيامبر اين امكان بوده است كه به شاگرد زيرك و برجسته‏اى چون على بن ابى‏طالب-تمام مفاهيم آيات قرآن و تمامى آنچه را كه به بينش اسلامى مربوط است و همه قوانين اسلامى را كه تعدادشان از چند هزار تجاوز نمى‏كند-تعليم دهد.بديهى است كه على به دو پسرش-حسن و حسين-تمام آنچه را كه پيامبر به او آموخته است،تعليم مى‏دهد.بدين گونه،براى ما امكان اين تصور پيدا مى‏شود كه على و دو فرزندش بر معرفت‏يقينى كامل رسيده‏اند.

البته اين فرض-به طور قطع-با واقع،مطابقت دارد،چه على از كودكى تا روز وفات پيامبر با او بود;نيز او شاگردى امين و مراقب بود،پيوسته در جلسات عمومى پيامبر حاضر مى‏شد و در خلوتهاى ويژه او نيز با وى همراه بود.و او در آشكار و نهان در راه خدابيدار دل و صميمى بود.و فرزندانش-حسن و حسين-سالهاى دراز با وى زندگى كردند،و آن دو نيز،همانند نيا و پدر خود راستانى پاك بودند.آنچه را مى‏دانستند به برترين فرزندان پيامبر و على،تعليم دادند.

چگونه گروهى را مشخص كنيم؟

گاهى خواننده مى‏پرسد:با توجه به اين كه دو گروه از دانشمندان وجود دارند كه هر دو انتساب به پيامبر دارند و از طرفى اعضاى هر يك از دو گروه با خودشان متفقند و با اعضاى گروه ديگر اختلاف نظر دارند،چگونه براى ما امكان دارد كه تشخيص دهيم كدام يك از دو گروه،همان عترتى است كه پيامبر به پيروى از آن ارشاد كرده است؟

اما خواننده خود-در صورت پيشامد چنين اشتباهى-مى‏تواند رفع شبهه كند،به اين ترتيب كه يك بار ديگر به حديث زيد بن ارقم-كه پيشتر گذشت-باز گردد و آن را بخواند.همان حديثى كه حاكم در جزء سوم از صحيح خود«المستدرك‏»آورده است،آن كه به نام يكى از اعضاى عترت تصريح مى‏فرمايد و او امام على است.

پس گروه حقى كه با اين فرد برجسته هماهنگ است،همان عترت است.و گروهى كه مخالف اوست از عترت نيست،هر چند كه همه افراد آن به پيامبر خدا انتساب داشته باشند.

صرف نظر از آنچه گفته شد اين شبهه يا شبهه‏هاى همانند آن-موقعى كه به اين حاديث‏بيانگر اوصاف-احاديث تسميه را نيز بيفزاييم،به تمامى از بين مى‏روند.

+ نوشته شده در  شنبه 15 مهر1385ساعت 9:13  توسط سید محمد رضوانی  | 

یا صاحب الزمان ادرکنی ........... وبلاگ استاد تهرانی

از جمله روايتهاى صريح نبوى كه بيانگر اوصاف است،احاديث ذيل است:

از جابر بن عبد الله نقل شده است كه رسول خدا فرمود:«اى مردم!من در ميان شما، چيزهايى را بر جاى گذاشتم،اگر آنها را بپذيريد،هرگز گمراه نخواهيد شد:كتاب خدا،و عترتم، خاندانم‏» (1) .

و از زيد بن ارقم است كه رسول خدا فرمود:«براستى كه در ميان شما چيزهايى بر جاى گذاشتم كه اگر بدانها چنگ زنيد،هرگز بعد از من گمراه نخواهيد شد:كتاب خدا-رشته كشيده شده ميان آسمان و زمين-و عترتم،خاندانم;و آن دو هرگز از هم جدا نمى‏شوند تا كنار حوض[كوثر]به سوى من باز گردند.پس مواظب باشيد،بعد از من‏چگونه درباره آن دو جاى مرا خواهيد گرفت‏» (2) .

و از زيد بن ثابت است كه پيامبر خدا گفت:«من پس از خود در ميان شما دو جانشين مى‏گذارم:كتاب خدا-رشته امتداد يافته بين آسمان و زمين (يا ما بين آسمان تا زمين) -و عترتم،اهل بيتم و آن دو هرگز جدا نگردند تا كنار حوض[كوثر]به سوى من باز گردند» (3) .

و از زيد بن ارقم است كه رسول خدا در روز غدير خم فرمود:«گويا من[به لقاء الله]دعوت شدم و اجابت كردم[كنايه از اين كه:پس از رحلتم از دنيا]در ميان شما دو شئ گرانقدر گذاشته‏ام-يكى از آنها بزرگتر از ديگرى است:كتاب خداى بزرگ و عترتم.پس مواظب باشيد كه چگونه نسبت‏به آنها جاى مرا پر خواهيد كرد،چه آنها هرگز از يكديگر جدا نشوند تا كنار حوض[كوثر]بر من باز گردند.»و بعد فرمود:«براستى كه خداى بزرگ صاحب اختيار من است، و من صاحب اختيار هر مؤمنى هستم.»آن گاه دست على را گرفت و گفت:«هر كه را من صاحب اختيارم،اين[على]صاحب اختيار اوست.پروردگارا دوست‏بدار هر كس او را وست‏بدارد و دشمن بدار هر آن كس را كه با او دشمنى كند» (4) .

البته اين احاديث و بسيارى از احاديث مشابه آنها دلالت دارند بر اين كه اهل بيت پيامبر منحصر به كسانى هستند كه به فراوانى از صفات زير برخوردارند:

(1) آنان عترت پيامبرند،و عترت مرد،نزديكترين خويشاوندان او از گذشتگان و باقى ماندگان خاندان و نسل اوست.و به اين ترتيب از محدوده اهل بيت پيامبر،زنان و ياران پيامبر و اصحاب غير هاشمى خارج مى‏شوند (5) .

(2) آنان در بالاترين درجات تقوا و شايستگى‏اند،زيرا كه ايشان از قرآن جدايى ناپذيرند،در صورتى كه ناپرهيزكاران در جهت‏خلاف قرآنند.و از آن رو هاشميان گناهكار كه از خدا نافرمانى مى‏كنند و هم به طريق اولى گناهكاران غير هاشمى از شمار اينان خارج مى‏شوند.

(3) آنان در بالاترين درجات از بينش دينى و داناترين مردم به زبان قرآنى‏اند هاشميانى كه نادانند و از بينش دينى محدودى برخوردارند-هر چند شرف خويشاوندى پيامبر (ص) را دارند-از فرزندان معنوى او نيستند،زيرا شخص نادان و آن كه بينش محدودى دارد-دانسته يا ندانسته-در معرض مخالفت‏با قرآن است.و هيچ گونه ضمانتى براى موافقت در گفتار و رفتار او با قرآن وجود ندارد.تبعيت مردم از مثل او و پيروى او-گاهى-منجر به مخالفت‏با كتاب خدا خواهد شد.

(4) موافقت‏بعضى از خاندان پيامبر با بعضى ضرورى است تا بتوانند با قرآن متفق شوند،چه، به يقين يك طرف از آن دو گروه كه آموزشهاى آنها با هم متناقض است،بر خطايند.زيرا كه دو گروه بر حق،با يكديگر تضادى ندارند.و چه بسا كه همگى بر خطايند،زيرا خطا همانطورى كه بار است،تناقض دارد،ممكن است‏با خطاى ديگر هم متناقض باشد.حال اگر تعليمات گروهى از دانشمندان با هم در تناقض باشند،امكان ندارد كه همه آنان موافق با قرآن باشند!

(5) معرفت دينى آنان يقينى است.و بدان جهت،همه مجتهدان هاشمى،اصحاب،تابعين و ديگران-از دايره اهل بيت پيامبر به لحاظ معنى و حقيقت-خارج مى‏شوند.سر مطلب اين است كه معرفت‏يك مجتهد در بيشتر موارد غير يقينى و بلكه ظنى است.

ما بر آنيم كه معرفت اهل بيت پيامبر (ص) بايد يقينى باشد،زيرا مجتهدى كه به گمان خود برترين احتمالها را مى‏پذيرد،گاهى ناخودآگاه نظر او با قرآن مخالفت دارد!

تا وقتى كه معرفت‏يك مجتهد بر اساس ظن باشد،نه پيش او ضمانتى براى موافقت‏با قرآن وجود دارد و نه نزد پيروانش.و از آن روست كه مى‏بينيم مجتهدان بايكديگر اختلاف نظر دارند و در آرايشان تناقض وجود دارد.

احاديثى كه گذشت‏بوضوح دلالت دارند بر اين كه معرفت دينى خاندان پيامبر،معرفتى ست‏يقينى نه اجتهادى،و گرنه مى‏بايست در اكثر اوقات از قرآن جدا مى‏بودند.به همين دليل مجتهدى،چون ابن عباس-با وجود علو مقام و اين كه پسر عموى پيامبر است-از محدوده اهل بيت پيامبر-به حسب معنا-خارج است،تا چه رسد به ديگر اصحاب كه از بستگان پيامبر نبوده‏اند و به مقامى چون مقام ابن عباس نايل نشده‏اند.پس هيچ يك از مجتهدان-هر چند براى اجتهاد خالصانه خود-چه به حق رسيده باشند و يا خطا كنند داراى پاداش و اجرند،از خاندان پيامبر-بر طبق روايات صريح قبلى-نيستند.


+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 11:9  توسط سید محمد رضوانی  | 
قسمت هفتم مطلب

فصل دوم

 چه كسانى اهل بيت پيامبرند؟

در فصل پيش راجع به ممتاز كردن خاندان پيامبر در دين-با درود فرستادن برايشان-سخن گفتيم و ثابت كرديم كه اعطاى اين مقام والا به ايشان،با اصل اسلامى كه اعلان مى‏دارد: گرامى‏ترين مردم نزد خدا پرهيزكارترين آنهاست،منافاتى ندارد.توضيح اين كه برترى دادن خداوند به اين خاندان كاشف از فضيلت آنان و شايستگى ايشان براى چنين برتر شمردن است و هم اين كه آنان در بالاترين درجات تقوايند.و بحق ديديم كه اعمالشان با اين نتيجه گيرى هماهنگى داشت،و شهادتهاى پيامبر در مورد آنان اين شايستگى را آشكار مى‏كند. سپس كشف كرديم كه در تاريخ نبوت وجود بندگان عاليقدر در ميان خاندان پيامبر مطلب تازه‏اى نبوده است.قرآن ما را آگاه مى‏سازد كه نبوتهاى پيشين در همين راستا حركت كرده‏اند،آن جا كه خداوند،خاندان ابراهيم و خاندان عمران را برگزيد و آنان را بر جهانيان برترى بخشيد،و آنگاه كه خداوند،هارون را در رسالت‏برادرش موسى شريك ساخت و خداوند دعاى زكريا را مستجاب كرد و به او،جانشينى مرحمت فرمود تا وارث او و وارث خاندان يعقوب باشد.

از همه اينها سخن گفتيم اما در صدد محدود كردن شمار اهل بيت پيامبر بر نيامديم،البته يادآور شديم كه على بن ابى طالب و همسرش فاطمه زهرا و فرزندانش حسن و حسين (ع) اعضاى اين خاندان گرامى هستند،استناد ما در آن گفتار بر اتفاق همه مسلمانان بود بر اين كه اين چهار تن از اعضاى آن خانواده مبارك هستند.و قصد آن نداشتيم تا دليل ديگرى بر اين كه آنان از خاندان پيامبرند بياوريم.همانطور كه،قصد آوردن نام ديگران را چه به صورت اثبات يا نفى نيز نداشتيم،و هدف ما از تنظيم اين فصل،همان دست‏يافتن بر انديشه روشنى است كه بدان وسيله افراد مورد نظر را از كلمه‏«آل محمد (ص) »مى‏شناسيم.

آنچه در اين مورد،شايسته اعتماد است،همان احاديثى است كه از پيامبر خدا روايت‏شده است و در آنها ذكر«آل محمد»يا«اهل بيت او»و يا«عترت او»آمده است.در اين جا مقصود از همه اين عبارات يك چيز است.روايتهاى صريحى را كه از پيامبر (ص) در اين باره نقل شده است مى‏توان به دو دسته تقسيم كرد:

(1) احاديثى كه در بردارنده اوصاف اين خانواده گرامى است،و ما به وسيله آن اوصاف مى‏توانيم از كلمه‏«آل محمد»خروج افرادى را كه داراى آن اوصاف نيستند،و هم ورود كسانى را كه متصف به آن اوصافند،در آن مفهوم بشناسيم.

(2) احاديثى كه متضمن گواهيى است كه بروشنى دلالت دارند بر اين كه اشخاص معينى در زمره‏«آل محمد»يا«اهل بيت محمد»و يا«عترت او»يند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 16:56  توسط سید محمد رضوانی  | 

چرا كسى همانند آنان در ساير خاندانها نبود؟


خواننده حق دارد كه بگويد:تا اين جا فهميديم كه هيچ تناقضى-بين امتياز خاندان پيامبر و آن اصلى كه مى‏گويد گرامى‏ترين مردم نزد خدا پرهيزگارترين آنهاست-وجود ندارد،زيرا كه تماز آنان كاشف از اين حقيقت است كه ايشان در بالاترين درجه‏هاى تقوا بودند.و لذا اين تمايز نه از نوع تمايز حكومت اشرافى بوده است،نه اجر عمل ديگران براى ايشان و نه پاداش عملى كه خارج از توان و بيرون از اختيارشان بوده است كه همان خويشاوندى با پيامبر (ص) باشد. اين گرامى داشت آنهاست كه با اعمال پسنديده خود و با حركت در خط شخص پيامبر شايستگى آن را يافته‏اند.

همه اينها را فهميديم ولى اين حق را داريم كه بپرسيم:چگونه پيش آمد كه اين پرهيزگاران ممتاز،تنها در ميان خانواده پيامبر (ص) يافت‏شدند و در ديگر خانواده‏هاى عرب يا در نژادهاى غير عرب ظهور نكردند؟

در تاريخ نبوتها تازگى نداشته است.

پاسخ ما بر اين پرسش اين است كه آنچه اتفاق افتاده است در تاريخ نبوتها مطلب تازه‏اى نيست‏بلكه به عكس تاريخ نبوت به شهادت قرآن سرشار از اين گونه رويدادها است،خداوند هارون را با برادرش موسى كليم الله،در رسالت‏شريك قرار داد و هيچ كس از مردم بنى اسرائيل و ديگران را در رسالت‏با او شريك نساخت دستيابى به اين مقام شامخ هم،به دليل شايستگى شخص هارون بود و هم براى استجابت دعاى برادرش كليم الله:«براى من از خاندانم وزيرى-برادرم هارون را-قرار ده،بدان وسيله پشتم را قوى گردان،و او را در كار من انباز كن تا تو را بيشتر تسبيح گوييم و فراوان ياد كنيم كه تو خود به حال ما بينايى.فرمود:اى موسى!آنچه خواستى به تو داده شد» (19) .

ابراهيم (ع) پروردگارش را خواند و از او خواست كه از ميان فرزندانش رهبرانى براى مردم قرار دهد،پس خداوند دعاى او را مستجاب كرد و به او وعده داد كه از بين فرزندان صالح او امامانى قرار دهد،بدون اين كه هيچ فردى از فرزندان او كه به خود يا به ديگران ستم روا داشته‏اند به آن مقام والا برسند:«و هنگامى كه پروردگارش ابراهيم رابا كلماتى آزمود،پس به پايان رسانيد آنها را،فرمود:من تو را امام براى مردم گردانيدم،ابراهيم گفت:و از فرزندانم؟ گفت:عهد من به ستمكاران نمى‏رسد» (20) .و قرآن جاى ديگر به استجابت دعاى ابراهيم تصريح كرده است،به اين ترتيب كه در ميان فرزندان او نبوت و كتاب را قرار داده است:«اسحاق و يعقوب را به او مرحمت كرديم و در ميان نسل او نبوت و كتاب را قرار داديم و اجر او را در دنيا داديم و البته كه او در آخرت از شايستگان است‏» (21) .

و خداوند،خاندان ابراهيم و خاندان عمران را برگزيد و آنان را بر جهانيان برترى داد:«همانا خداوند آدم،نوح،خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر جهانيان-فرزندان بعضى را بر بعضى-برگزيد،و خدا شنوا و داناست‏» (22) .

زكريا پروردگارش را خواند و از او صلاح فرزندانش را درخواست كرد،خداوند دعاى او را مستجاب فرمود و فرشتگان،آن را به وى مژده دادند:«در آنجا زكريا پروردگارش را خواند،گفت پروردگارا به من از جانب خود فرزندى پاك مرحمت فرما،بدرستى كه تو شنونده دعايى،پس فرشتگان او را-در حالى كه ميان محراب ايستاده نماز مى‏خواند-ندا دادند:خداوند تو را به وجود يحيى مژده مى‏دهد در حالى كه تصديق كننده كلمه‏اى از خدا،سرور،بازدارنده نفس از شهوات و پيامبرى از شايستگان است‏» (23) .اين آيات و شمار ديگرى غير از اينها به روشنى دلالت دارند بر اين كه نبوتهاى پيشين در اين مسير حركت كرده‏اند و از اولاد پيامبران سابق و خويشاوندان ايشان-كسانى كه در رفتارشان همانند آنان بودند-وجود داشته‏اند و در مسير اينان حركت كرده‏اند و به درجات تقوا رسيده‏اند و بدان وسيله استحقاق به دوش كشيدن بار رسالت را يافته‏اند و خداوند آنان را بر ديگر جهانيان برگزيده است.

تفسير مطلب آن كه خداوند از خود ايشان و يا از فرزندانشان افراد ممتازى را آفريده است:يا براى استجابت دعاهاى اين پيامبران و يا به عنوان پاداشى جهت تلاش آنان در راه نشر دين و اعلاى كلمة الله.

در اين صورت،غير طبيعى نيست كه در ميان خاندان پيامبر،اين چنين نخبگانى از پرهيزگاران وجود داشته باشند،بلكه هنگامى غير طبيعى خواهد بود كه در ميان اهل بيت پيامبر (ص) شاخصهاى هدايت وجود نداشته باشند تا به بالاترين مراتب تقوا برسند.حضرت محمد (ص) گرامى‏ترين پيامبران خدا و محبوب‏ترين آنان نزد خداست،پس اگر خداوند، ابراهيم،نوح،زكريا و ديگران را گرامى داشته است‏به اين ترتيب كه در ميان فرزندان صالح آنان كسانى را آفريده است كه استحقاق آن را داشته‏اند تا خداوند آنان را بر جهانيان برگزيند.

پس چرا خداوند خاتم پيامبران و عزيزترين رسولانش را گرامى ندارد تا رهبران لايق را در ميان فرزندان او بيافريند؟هر گاه خداوند موسى را با برگزيدن وزيرى از خاندانش گرامى داشته است و برادرش را شريك رسالت او كرده است،چرا محمد (ص) را با برگزيدن وزيرى از ميان اهل بيتش گرامى ندارد تا جز نبوت-كه هيچ پيامبرى پس از او نيست-از هر جهت همچون هارون نسبت‏به موسى باشد؟

پيامبر خدا در شب زفاف فاطمه براى على دعا كرد،در همان حال از آبى كه خود نوشيده بود به روى آنان مى‏پاشيد و از خداوند درخواست مى‏كرد تا آنان و فرزندانشان را از شر شيطان ملعون نگهدارد (24) .

و حاكم روايت كرده است كه پيامبر عبايى را روى على،فاطمه و حسنين‏انداخت‏سپس فرمود: «پروردگارا اينان اهل بيت منند،پس بر محمد و خاندان محمد درود فرست.»و خداوند بزرگ اين آيه را نازل كرد:«محققا اراده خداوند تعلق گرفته است تا از شما خانواده،پليدى را برطرف كند و شما را در حد اعلاى طهارت،پاك دارد» (25) .

و چه سزاوار است‏حضرت محمد (ص) بر اينكه در مقابل انجام رسالت‏به استجابت دعا درباره خانواده‏اش پاداش داده شود.در حقيقت اين امرى طبيعى است‏به همان دليل است كه مى‏بينيم رسول خدا على (ع) را به برادرى خود برمى‏گزيند و سپس مى‏گويد:«تو نسبت‏به من به منزله هارونى نسبت‏به موسى جز اين كه هيچ پيامبرى بعد از من نخواهد بود».او فضيلت تمام خاندانش را-كه مبرا از پليدى‏اند-به اين ترتيب اعلان مى‏كند كه مسلمانان را مامور مى‏سازد-در حالى كه صادق است و هرگز از روى هوا سخن نمى‏گويد-تا همان گونه كه بر او درود مى‏فرستند بر خاندانش نيز درود فرستند و به اين فرمان خدا پاسخ دهند كه:«اى كسانى كه ايمان داريد،بر او درود فرستيد و سلام مخصوص دهيد.»

و قرآن،خود به صراحت مى‏گويد;از جمله اصول اسلامى،محبت‏به خاندان رسول الله است. خداوند به پيامبرش دستور داده تا از مسلمانان در برابر انجام رسالت‏خود پاداش بخواهد و اين پاداش،همان محبت و دوستى ايشان نسبت‏به خاندان او باشد:«آن همان چيزى است كه خداوند بندگانش را بشارت مى‏دهد،آنان كه ايمان آورده‏اند و كارهاى شايسته كرده‏اند،بگو;از شما بر انجام رسالت اجرى نمى‏خواهم،به جز دوستى با خويشاوندان،و هر كس نيكى كسب كند،ما برايش بر آن نيكى مى‏افزاييم،همانا خداوند بخشنده پاداش دهنده است‏» (26) .

حاكم در مستدرك به سند خود از على بن حسين (ع) نقل كرده است كه حسن بن على فرمود:«و من از آن خاندانم كه خداوند دوستى و مودت آنان را بر هر مسلمانى‏واجب شمرده است،و خداوند بزرگ به پيامبرش فرموده است:بگو از شما در برابر انجام رسالت مزدى نمى‏خواهم،مگر مودت به خويشاوندانم و هر كه كسب نيكى كند،ما در آن نيكى برايش مى‏افزاييم.پس كسب نيكى،دوستى ما خانواده است‏» (27) .

خداوند در اين آيه پيامبرش را مامور كرده است تا به مسلمانان بگويد:او از ايشان اجر و مزدى براى رسالت نمى‏خواهد بجز مودت ايشان بر خويشاوندان او (و خويشاوندان او همان خاندان اويند) .و اين سخن چنين نيست كه محبت پيامبر را نسبت‏به خانواده‏اش پاسخى به نداى غريزه بشرى داند از باب اين كه هر انسانى بر محبت‏خويشاوندان خود آفريده شده است;چه پيامبر بالاتر از آن است كه خاندانش را بر ديگر مردم فضيلت‏بخشد و آنان را مشمول حبت‏خاص خود گرداند،در حالى كه ديگران به خدا نزديكتر از ايشان باشند.و اگر چنين باشد، انگيزه،انگيزه خودخواهى خواهد بود،و اگر چنين انگيزه‏اى در ميان بود هر آينه خداوند او را مامور نمى‏كرد تا اجر خود را بر انجام رسالت،محبت‏بر خاندانش قرار دهد،چه ميان خدا و هيچ يك از بندگانش قرابتى وجود ندارد!و خداوند خاندان پيامبر را متمايز نمى‏كرد و به پيامبرش دستور نمى‏داد تا از مسلمانان محبت‏به آنان را بطلبد مگر از آن جهت كه ايشان در بالاترين مراتب تقوا بودند و محبت آنان موجب قرب به خداست و پيروى از ايشان رهنمون به سوى حق است.


در ادامه مطلب پی نوشت ها را ملاحضه فرمائید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 11:5  توسط سید محمد رضوانی  | 

شهادت پيامبر (ص) بر فضيلت آنان

بر فضيلت اين چهار تن دليلى مهمتر از گواهيهاى پيامبر درباره ايشان وجود ندارد،كه آنان را در بالاترين مراتب عظمت و فضيلت قرار مى‏دهد.زيد بن ارقم از رسول خدا روايت كرده است كه به على،فاطمه،حسن و حسين فرمود:«با هر كسى كه با شما در صلح و سازش باشد در صلحم و با هر كه با شما در ستيز باشد در ستيزم‏» (12) .معقول نيست كه پيامبر با هر كه محارب با على،فاطمه،حسن و حسين است در جنگ باشد مگروقتى كه هر يك از آنان ملازم با حق و از آن جدايى ناپذير باشند.پيامبر بزرگتر از آن است كه با دشمنان اين چهار تن دشمنى كند در حالى كه آن دشمنان بر حق باشند.

حبشى بن جناده نقل كرده است كه او خود از رسول خدا شنيد كه مى‏فرمود:«على از من است و من از او،و بجز على كسى حقى را از طرف من ادا نمى‏كند» (13) .

طبيعى است كه مقصود پيامبر (ص) آن نبوده است كه على را-به خاطر خويشاوندى با خود-بر ديگران امتياز بخشد.عباس عموى پيامبر (ص) بوده است،ديگر هاشميان و در ميان آنان جعفر بن ابى طالب،همان خويشاوندى را با پيامبر (ص) داشتند كه على (ع) داشت.اگر خويشاوندى سبب امتياز بود،بايد هر كدام از آنها شايسته اداى حق از جانب رسول خدا (ص) مى‏بودند،در صورتى كه او خود فرموده است:«جز على،كسى از جانب من حقى را ادا نمى‏كند. »و آن نيست جز آن كه على (ع) براى اداى حق از سوى پيامبر (ص) و مشابهت‏با او،واجد استعدادهاى طبيعى بوده كه ديگر مسلمانان از آنها بى‏بهره بوده‏اند.در حديث است كه سعد بن ابى وقاص هنگامى كه معاويه مقام على (ع) را نكوهش مى‏كرد-به او گفت:آيا اين حرف را درباره مردى مى‏گويى كه از پيامبر خدا (ص) درباره او شنيدم،كه مى‏گفت:«هر كسى را كه من سرور اويم،پس على سرور اوست.»و شنيدم به او مى‏فرمود:«تو نسبت‏به من به منزله هارونى نسبت‏به موسى،جز اين كه پس از من هيچ پيامبرى نخواهد آمد» (14) .

رسول خدا،منزلتى به على بخشيده كه به هيچ كس ديگر نداده است،در عبارت اول او را صاحب اختيار هر مرد و زن مسلمان قرار داده است چه آن كه قرآن به صراحت مى‏گويد: پيامبر از خود مؤمنان بر ايشان سزاوارتر است و اين عبارت پيامبر (ص) همان جايگاه را به على اعطا مى‏كند پس او صاحب اختيار تمام كسانى است كه رسول خدا صاحب اختيار آنهاست.

و در كلام دوم،على را به منزله هارون نسبت‏به موسى قرار داده است،و معناى‏آن چنين است كه وى در رتبه بعد از پيامبر خدا قرار دارد.بديهى است كه هارون در رتبه پس از موسى بود و كسى ميان قوم موسى در فضيلت همپايه هارون نبود.در نتيجه،بر طبق اين سخن،على داراى همه مقامهاى هارون بوده است جز مقام نبوت كه پس از حضرت محمد (ص) نبوتى در كار نيست.

بخارى روايت كرده است كه رسول خدا به على فرمود:«آيا نمى‏پسندى كه نسبت‏به من به منزله هارون نسبت‏به موسى باشى‏» (15) .و نيز بخارى روايت كرده است كه پيامبر خدا فرمود: «فاطمه بانوى زنان بهشت است‏» (16) .البته ورود به بهشت در گروى تقواست.و در صورتى كه فاطمه بانوى زنان بهشت‏باشد،پس پرهيزكارترين زنان هم خواهد بود.

ابو هريره روايت كرده است كه رسول خدا فرمود:«هر كس حسن و حسين را دوست‏بدارد مرا دوست داشته است و هر كه آنان را به خشم آورد،مرا به خشم آورده است‏» (17) .و حاكم در مستدرك نقل كرده است كه رسول خدا فرمود:«هان مثل خاندان من-در ميان شما-همانند كشتى نوح است،هر كس سوار آن شد نجات يافت و هر كه از آن تخلف كرد،غرق شد» (18) .

پيامبر خدا پيروى اهل بيت را وسيله نجات قرار داده است و مخالفت ايشان را علت غرق شدن;و معنى آن،چيزى جز اين نيست كه گفتار و رفتار ايشان مطابق گفتار و رفتار اوست، پس اطاعت ايشان،اطاعت او،و مخالفت‏با ايشان،مخالفت‏با اوست.

+ نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 10:50  توسط سید محمد رضوانی  | 
تاريخ زندگى آنان گواه بر بلندى مقام آنهاست

اگر ما از بزرگداشت‏خاندان پيامبر-به دليل درود فرستادن بر ايشان-چنين نتيجه گيرى مى‏كنيم كه آنان سزاوار چنين بزرگداشتى هستند،در حقيقت تاريخ زندگى ايشان است كه اين نتيجه گيرى را تاييد مى‏كند.البته هم اكنون من در صدد نيستم كه راجع به تعيين افراد خاندان پيامبر بحث كنم،بلكه آن را به فصل آينده واگذاشته‏ام،اكنون به اين بسنده مى‏كنيم كه بگويم،تمام مسلمانان اتفاق نظر دارند بر اين كه على بن‏ابى طالب و همسرش فاطمه زهرا و دو فرزندش حسن و حسين از خاندان حضرت محمدند و تاريخ زندگى آنان نيز اين برداشت ما را تاييد مى‏كند و هم شايستگى ايشان را به اين گراميداشت‏به ثبوت مى‏رساند.خوانندگان تاريخ اسلام به آسانى مى‏توانند دريابند كه على بن ابى طالب،سرور مجاهدان،قهرمان اسلام، داناترين اصحاب پيامبر،علاقه‏مندترين و پايبندترين فرد به قرآن و اصول آن و مطيعترين فرد به تعليمات پيامبر (ص) بوده است.

پارسايى او از جنبه‏هاى مادى زندگى مانند مقام،قدرت و ثروت-بطور قطع-بى‏نظير بوده است.زيرا او مردى بود كه در انتخاب اسوه‏هاى برتر،هر جا كه برخوردى ميان آنها و ارزشهاى مادى مى‏ديد،ترديد به خود راه نمى‏داد.

ژرفا و گستردگى دانش او،حيرت آور است،مضامين‏«نهج البلاغه‏»گواه صحت اين حديث است كه از پيامبر خدا (ص) نقل كرده‏اند كه:«من شهر علمم و على (ع) دروازه آن;پس هر كس آهنگ آن شهر كند،بايد از دروازه آن وارد شود» (11) .

تاريخ زندگى سه تن ديگر از خاندان محمد (ص) يعنى فاطمه زهرا و دو فرزندش حسن و حسين (ع) ،خود دليل روشنى است‏بر اين كه ايشان،در بالاترين مراتب تقوا قرار داشتند،و آنان اسوه‏هاى زندگى صحيح اسلامى بودند.


+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 8:41  توسط سید محمد رضوانی  | 

تمام بنى هاشم از خاندان پيامبر (ص) نيستند

چيزى كه لازم است‏به طور واضح فهميده شود اين است كه كلمه‏«آل محمد (ص) »شامل همه منسوبان به پيامبر نمى‏شود،چه،آن كلمه بيشتر هاشميان و نيز فرومايگان از نسل حضرت محمد را در بر نمى‏گيرد.اگر چنان بود،نوعى تمايز قبيله‏اى شمرده مى‏شد،زيرا كه بسيارى از افراد منتسب به پيامبر،در خط او گام برنداشتند،و آن گونه كه خواست پيامبر بود به اسلام خدمت نكردند.اگر همگى از اين امتياز برخوردار بودند و لازم بود به هنگام درود بر پيامبر آنان نيز بزرگ داشته شوند،خود نوعى دعوت به طبقاتى كردن جامعه و اعتقاد داشتن به امتيازهاى قبيله‏اى است.و اين مطلب با اصل قرآنى-كه اعلان مى‏كند:برترى در گرو تقواست-متناقض است و اسلام به‏خودى خود دچار تناقض نيست.حقيقت اين است كه مقصود از كلمه‏«آل محمد (ص) »افراد مشخصى از خويشاوندان پيامبر است كه خداوند به دليل دارا بودن فضيلتى آنان را برگزيده است.اين افراد كسانى هستند كه خداوند آنان را نه به سبب قرابتشان با پيامبر،بلكه از آن جهت كه ايشان در بالاترين مراتب فضيلت قرار دارند، برگزيده است.آنان به شيوه صحيح اسلامى زندگى كردند و از كتاب خدا و سيره پيامبرش اطاعت كردند و در رفتار و گفتار از اين دو جدا نشدند.

برترى دادن پيامبر (ص) به آنان،دليل برترى آنان است.

هنگامى كه پيامبر (ص) به ما فرمان مى‏دهد تا هر گاه بر او درود مى‏فرستيم بر خاندانش نيز درود فرستيم در حقيقت‏بدان وسيله از برترى آنان بر ديگران از نظر علم و عمل و فضيلت،به ما خبر مى‏دهد.اين مطلبى است كه آنان را شايسته چنين بزرگداشتى جاودانه و بى‏مانند، مى‏سازد.براستى كه خداوند عادلتر از آن است كه بنده‏اى را بيهوده و بدون شايستگى رافت‏بخشد.

آرى،هنگامى كه خداوند بزرگ اعلان مى‏فرمايد كه معيار بزرگى همان تقواست و بلافاصله ما را به گراميداشت اشخاص معينى دستور مى‏دهد،به اين نتيجه مى‏رسيم كه آن افراد-از آن جهت كه پرهيزگارترند-از ديگران والاتر و برترند.به اين ترتيب هيچ گونه تناقضى ميان اصول ياد شده اسلامى و گراميداشت‏خاندان پيامبر (ص) ،نمى‏يابيم،بلكه به هماهنگى كاملى برخورد مى‏كنيم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 17:23  توسط سید محمد رضوانی  | 
آيا اين بزرگداشت‏به خاطر خويشاوندى بود؟

گاهى تصور مى‏شود كه بزرگداشت‏خاندان پيامبر-با درود فرستادن بر ايشان-تنها به سبب خويشاوندى آنان با پيامبر است،در صورتى كه مطلب از اين قرار باشد،تمايزايشان از ديگران و بزرگداشت آنان تا اين اندازه،اعلان يك اصل برترى قبيله‏اى و امتيازى خواهد بود كه با روح اسلام منافات دارد و شمارى از اصول اسلامى را نقض مى‏كند.

از جمله اصولى كه بر مبناى اين ادعا برترى قبيله‏اى نقض مى‏شود،اصلى است كه مى‏گويد تمام مردم در پيشگاه خداوند برابرند،براستى از جمله مهمترين هدفهاى رسالت اسلامى نابود كردن حكومت اشرافى و از بين بردن فاصله‏هاى ميان مردم و دستيابى به جامعه‏اى يكپارچه و عارى از فاصله‏هاى طبقاتى بوده است.و قرآن چنين اعلام مى‏كند:«اى مردم ما شما را از مرد و زن آفريديم،و شعبه شعبه و قبيله قبيله قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد براستى كه ارجمندترين شما در پيشگاه خدا پرهيزگارترين شماست.» (سوره حجرات آيه 12) . پيامبر روز غلبه بر مشركين مكه را روز آغاز برابرى اعلام كرد و فرمود:«اى توده قبيله قريش! خداوند،خودبينى زمان جاهليت و فخر فروشى به پدران را از شما گرفته است،همه مردم از آدم و آدم از خاك است‏».«براستى كه گرامى‏ترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست‏» (7) .

و از جمله اصول،اين است كه خداوند نه كسى از بندگانش را به خاطر كارى كه خويشاوند او-چه خوب و چه بد-انجام داده است،پاداش مى‏دهد و نه مجازات مى‏كند.و قرآن به شرح زير اعلام مى‏فرمايد:«اى مردم از پروردگارتان بپرهيزيد،و هم بترسيد از روزى كه هيچ پدرى فرزند خود را حمايت نكند و هيچ فرزندى از پدر خود پشتيبانى نكند،براستى كه وعده خدا حق است پس زندگانى دنيا شما را نفريبد و فريب دهنده‏اى شما را به خدا مغرور نسازد» (8) .و در آيه ديگر است:«هيچ كسى بار گناه ديگرى را به دوش نمى‏كشد،هر چند گرانبارى خواستار حمل آن باشد،چيزى از آن حمل نشود اگر چه خويشاوند باشد...» (9) .

از جمله اصولى كه با انديشه برترى جويى قبيله‏اى تناقض دارد،اين است كه خداوند كسى را به خاطر عمل فوق طاقت و بالاتر از حد توان و اختيارش،نه مجازات مى‏كند و نه پاداش مى‏دهد.انتساب فرد به خانواده امرى غير اختيارى است.از اين رو،منطقى و صحيح است كه با اعتقاد به عدالت‏خداوند،معتقد باشيم كه او هيچ كس را به خاطر انتساب به خانواده معينى،بر ديگران برترى نمى‏دهد.براستى كه اسلام در مقابل هر نوع برترى فردى،نژادى، قومى و يا قبيله‏اى ايستادگى مى‏كند،چرا كه اين گونه برترى‏ها به مثابه پاداش يا كيفر بر عمل فراتر از توان شخص است.

انتساب شخص به يك خانواده،فاميل و يا شخص ساخته خود آن شخص نيست.هيچ يك از ما پيش از ولادت،خانواده،فاميل و يا شخصيت‏خود را انتخاب نكرده‏ايم،بلكه با همان وابستگيها به دنيا آمده‏ايم.بنابراين عقل نمى‏پذيرد كه خداوند كسى را صرفا به سبب انتسابش به خانواده معينى گرامى بدارد و يا خوار بشمارد.چرا كه همه مردم در پيشگاه خداوند يكسانند، و او تمايزى ميان آفريدگان نمى‏گذارد مگر به دليل كار خوب و يا بدى كه به اختيار خود انجام مى‏دهند.بر اين اساس است كه پرهيزگار را شرافت مى‏بخشد و نسبت‏به بندگان گنهكار و بدكار خود او را برترى مى‏دهد.اگر اين اصول صحيح باشد-كه بى‏ترديد صحيح است-پس جمع بين آنها و ميان بزرگداشت‏خاندان پيامبر (ص) و برترى دادن آنان بر ديگران و الزام مسلمانان بر درود فرستادن به ايشان آن هم فقط به خاطر انتسابشان به پيامبر (ص) ،مشكل خواهد بود،تناقضى وجود ندارد.

براى توضيح موهوم بودن اين تناقض يادآور مى‏شويم،كه اين شبهه مبتنى بر دو مقدمه است:

(1) بزرگداشت‏خاندان محمد (ص) با الزام مسلمانان به درود فرستادن بر ايشان به هنگام صلوات بر او،به اين مطلب برمى‏گردد كه-آنان خويشاوندان حضرت محمد (ص) هستند و انتساب به او دارند-و دليل ديگرى براى اين بزرگداشت جز همان خويشاوندى وجود ندارد.

(2) ديگر اين كه بزرگداشت آنان به اين دليل با اصول سه‏گانه‏اى كه قبلا گفته شد- (برابرى مردم در پيشگاه خدا،به هيچ كسى ثواب و عقاب به خاطر عمل خويشاوندى از خويشاوندان داده نمى‏شود كسى را نسبت‏به آنچه فوق قدرت او و خارج از اختيارش هست،ثواب و عقاب نمى‏دهند.) -منافات دارد.

مقدمه دوم صحيح است و ترديدى در آن وجود ندارد،اما مقدمه اول به دور از صحت است، زيرا ما معتقديم خويشاوندى هيچ كس به پيامبر (ص) او را از كيفر الهى در امان نمى‏دارد. خداوند بهشت را براى هر كس كه فرمان او را ببرد-از هر نژاد-آفريده است،و جهنم را براى هر آن كس كه او را نافرمانى كند;هر چند كه از فرزندان پيامبر (ص) باشد.قرآن مشتمل بر سوره‏اى است كه در نكوهش ابو لهب نازل شده است در صورتى كه او عموى پيامبر است: «بريده باد دستهاى ابو لهب،ثروت و هر آنچه به دست آورده است،عذاب را از او دفع نكند، بزودى در آتش فروزان در آيد،و همسرش هيزم كش است،در حالى كه به گردنش ريسمانى از ليف خرماست‏» (10) .

ادامه دارد ........

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 14:54  توسط سید محمد رضوانی  | 
 

بسم الله الرحمن الرحیم

 


در موضوعی جدید مطالبی زیبا از زندگی امام علی (ع) آورده می شود امید است که مورد رضایت آن امام همام قرار گیرد

این مطلاب از کتابی به همین نام به نویسندگی استاد  محمد واعظ زاده خراسانى آورده می شود


بخش اول: امام (ع) در دوران نبوت

فصل اول

جايگاه خاندان پيامبر (ص) در پيوند با پيامبر (ص)

تمام مسلمانان هم بر دوست داشتن خويشان و فرزندان صالح پيامبر (ص) و بزرگداشت آنان، اتفاق نظر دارند و هم در اعتقاد به قداست‏خويشاوندان او كه در زمان پيامبر (ص) مى‏زيستند.و معتقدند ميان آن كه مسلمانى،پيامبرش را دوست‏بدارد ولى خويشان و فرزندان محبوب او را دوست نداشته باشد،تناقض وجود دارد.

در حقيقت‏بزرگان صحابه با دوستى خويشان شايسته پيامبر (ص) به خدا تقرب مى‏جستند، حتى با دوستان كسانى كه از خاندان ويژه آن حضرت هم نبودند.تاريخ زندگى خليفه دوم خود گواه است كه او در خشكسالى نماز باران مى‏خواند و پس از زارى به هنگام نيايش دست عباس بن عبد المطلب را مى‏گرفت و بلند مى‏كرد و مى‏گفت:«عموى پيامبرت را نزد تو شفيع آورده‏ايم تا خشكسالى را از ما بزدايى،و با باران رحمتت ما را سيراب فرمايى.»و آن قدر نيايش كردند تا باران همه جا را سيراب كرد و آسمان روزها[از ابرها]پوشيده شد (1) .

خليفه هنگامى به چنين كارى دست زد كه بسيارى از اصحاب حاضر در نماز،هم در اسلام آوردن و هم در هجرت كردن بر عباس پيشى داشتند.زيرا كه عباس آخرين مهاجر پيش از فتح مكه بود.او هنگامى كه پيامبر (ص) در راه مكه بود،هجرت كرد،عباس نه از پيكارگران بدر،و نه از مبارزان نبرد احد است.بنابراين درباره فرزندان وخاندان ويژه پيامبر (ص) و كسى كه پيش از ديگران اسلام آورده بود،و بيش از همه آنها به پيامبر (ص) نزديكتر بود،و در دانش و آگاهى فزونتر و نبرد و فداكاريشان بيش از ديگران بود،چه تصورى داريد؟

رهبران مذاهب چهارگانه،خاندان پيامبر را (ص) گرامى مى‏داشتند و با دوستى امامان (ع) از فرزندان وى،به پيامبر (ص) تقرب مى‏جستند.امام مالك و امام ابو حنيفه با همه بزرگيشان امام جعفر صادق (ع) را بزرگ مى‏داشتند و از او كسب علم مى‏كردند و جرعه‏نوش درياى دانش او بودند.

اين موضعگيرى مثبت از سوى بزرگان اسلام در مقابل اعضاى خاندان فرخنده پيامبر (ص) برخاسته از تعاليم پيامبر (ص) و بلكه از قرآن مجيد است،و مورد تاكيد قرار گرفته است.چرا كه پيامبر (ص) به ما دستور داده است تا به هنگام درود فرستادن به او،نام خاندانش را نيز همراه با نام خجسته،وى بياوريم.اكنون كه انجام چنين كارى بر ما واجب است پس بايد آنان را دوست‏بداريم و نيز از ايشان كسب معارف كنيم،و در دلهايمان آنان را در مقامى پس از پيامبر (ص) و در جايگاهى نزديك به او جاى دهيم.

البته خداوند بزرگ به ما امر فرموده است تا بر پيامبرش درود فرستيم و در كتاب حكيمش فرموده است:

«همانا خداوند و فرشتگانش بر پيامبر (ص) درود مى‏فرستند.اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد شما هم درود و سلام مخصوص بر او بفرستيد.» (سوره احزاب آيه 57) پس از نزول اين آيه مسلمانان راجع به چگونگى درود فرستادن بر پيامبر،از آن حضرت پرسيدند.حضرت به آنان تعليم داد چه چيزى را بگويند تا اين واجب قرآنى را ادا كرده باشند بخارى،مسلم،ترمذى،ابن ماجه و نسايى از كعب بن عجره نقل كرده‏اند كه او و جمعى ديگر از پيامبر خدا (ص) درخواست كردند به آنان بياموزد كه هنگام درود فرستادن به او چه بگويند،پيامبر (ص) در جواب فرمود:«بگوئيد:بار خدايا بر محمد و خاندان محمد درود فرست چنان كه بر خاندان ابراهيم درود فرستادى،براستى كه توستوده بزرگوارى،خداوندا!بر محمد و خاندانش مبارك گردان چنان كه بر خاندان ابراهيم مبارك گردانيدى،همانا تو ستوده بزرگوارى‏» (2) .

بخارى از ابو سعيد خدرى روايت كرده است كه پيامبر-در حالى كه به درخواست كنندگان تعليم مى‏داد كه چگونه بر او درود فرستند،فرمود:«بگوييد:بار خدايا بر محمد (ص) بنده و فرستاده‏ات درود فرست چنان كه بر خاندان ابراهيم درود فرستادى.و بر محمد و بر خاندان محمد مبارك گردان چنان كه بر خاندان ابراهيم مبارك گردانيدى‏» (3) .

مسلم از ابو مسعود انصارى روايت كرده است كه پيامبر در مجلس سعد بن عباده در حالى كه به او تعليم مى‏داد كه چگونه بر او درود فرستد،فرمود:«بگوييد:بر محمد و خاندان محمد درود فرست،همان گونه كه بر خاندان ابراهيم درود فرستادى،و بر محمد و بر آل محمد مبارك گردان چنان كه بر خاندان ابراهيم در ميان جهانيان بركت دادى،براستى تو ستوده بزرگوارى‏» (4) .

نسايى از طلحه به دو طريق نقل كرده است كه كسانى از پيامبر خواستند تا چگونگى درود فرستادن بر او را به آنان بياموزد،پيامبر در حال آموزش فرمود:«بگوييد:بار خدايا بر محمد و بر خاندان محمد درود فرست چنان كه بر ابراهيم و خاندان ابراهيم درود فرستادى،براستى كه تو ستوده بزرگوارى،و بر محمد و بر خاندان او بركت ده همان گونه كه بر ابراهيم و خاندان ابراهيم بركت دادى همانا تو ستوده و بزرگوارى‏» (5) .

ابن ماجه از عبد الله بن مسعود روايت كرده است كه پيوسته او به مسلمانان مى‏آموخت كه‏موقع درود بر پيامبر بگويند:«...خداوندا!بر محمد و بر خاندان محمد درود فرست چنان كه بر ابراهيم و بر خاندان ابراهيم درود فرستادى كه تو ستوده بزرگوارى.بار خدايا!بر محمد و آل محمد مبارك گردان چنان كه بر ابراهيم و خاندان ابراهيم مبارك گردانيدى براستى كه تو ستوده بزرگوارى‏» (6) .

اين احاديث گواهى مى‏دهند كه پيامبر مسلمانان را مامور كرده است تا هر گاه بر او درود مى‏فرستند بر خاندان او هم درود فرستند،و اين كه درود فرستادن بر آنان متمم درود بر اوست.چه اين درود فرستادن بر وى به هنگام اداى نمازهاى يوميه و يا خارج از نماز باشد.و مسلمانان،پيوسته در نمازهاى يوميه‏شان بر خاندان پيامبر درود مى‏فرستاده‏اند چنان كه بر خود پيامبر درود مى‏فرستاده‏اند.

هنگامى كه پيامبر (ص) به پيروان خود دستور مى‏دهد تا بر خاندان او درود فرستند چنان كه بر خود او درود مى‏فرستند.در حقيقت اين دستور را از جانب خداى بزرگ صادر مى‏كند، چه او پيامبرى است كه از روى هوا سخن نمى‏گويد،بويژه آنگاه كه به مسلمانان امور دينى‏شان را مى‏آموزد.

زمانى كه خدا و رسولش مسلمانان را مامور مى‏كنند تا بر خاندان محمد درود فرستند همان گونه كه بر شخص محمد (ص) درود مى‏فرستند، (و چه بسا كه مسلمانان به هنگام سخن گفتن يا خطبه خواندن و يا نوشتن،صلوات مى‏فرستند.) به اين خاندان شرافت‏بخشيده و منزلت ايشان را از مقام همه مسلمانان بالاتر برده است و در رتبه‏اى بعد از رتبه پيامبر و نزديكترين افراد به او در ارج و مقام قرار داده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 12:55  توسط سید محمد رضوانی  |