احاديثبا تاريخ نزول آيه هماهنگ نيست
گروهى از محدثان و مورخان به آن روايتهاى مجعول توجه كردهاند،بدون اين كه جنبههايى را كه دليل بر جعلى بودن آنها است مورد توجه قرار دهند و بدون اين كه قصد بررسى آنها را داشته باشند.و اين موقعى است كه تاريخ نزول آيه كريمه خود گواه است كه درباره ابو طالب نازل نشده است،آن آيه،جزئى از سوره براءت است و آن سوره باتمام آياتش-به جز دو آيه آخر (شماره 129 و 130) -مدنى است و آيه مذكور،آيه شماره 114 است.حقيقت اين است كه اين سوره در سال نهم بعد از هجرت نازل شد،و پيامبر به ابو بكر دستور داد كه در ايام حج همان سال-سالى كه او را به عنوان رئيس امور حج فرستاده بود-جزء اول از آن سوره را با صداى بلند بخواند.
و پس از آن پيامبر على را فرستاد،و على آن آيات را از ابو بكر گرفت،زيرا كه وحى بر پيامبر (ص) نازل شد و او را مامور ساخت كه كسى نبايد آن را ابلاغ كند جز خود وى و يا مردى از خاندانش.سوره از حوادثى كه در جنگ تبوك اتفاق افتاده بود سخن مىگويد و جنگ تبوك در رجب سال نهم هجرى بوده است.
پس هر گاه سورهاى كه مشتمل بر اين آيه است در سال نهم بعد از هجرت نازل شده باشد هرگز آيه نمىتواند شامل ابو طالب شود كه در مكه-حداقل دو سال پيش از هجرت-بدرود حيات گفته است.و طلب آمرزش براى ميت،مطابق معمول،موقع اداى نماز بر او و پيش از دفن كردنش مىباشد.دليل بر اين مطلب،قول خداى تعالى است:«پيامبر و كسانى كه ايمان آوردهاند حق نداشتهاند...»،اين آيه مىرساند كه پيامبر در حادثهاى كه آيه در آن مورد نازل شده است،بتنهايى نماز نمىگزارده است،بلكه گروهى از مؤمنان در نماز جماعتبا آن حضرت بودهاند.
واقع مطلب اين است كه نماز ميت پيش از هجرت مقرر نشده بود و اولين نمازى كه پيامبر (ص) بر ميتى اقامه كرد،نماز آن حضرت بر جنازه براء بن معرور انصارى در مدينه بود. درستتر اين است كه آيه مزبور،پس از اين كه پيامبر بر فردى از منافقين كه اظهار اسلام مىكرد و در باطن مشرك بود نماز گزارد،نازل شده است.و قول صحيح اين است كه آن منافق، عبد الله بن ابى بن سلول بود كه همان سال درگذشت،و در نفاق و كينه نسبتبه پيامبر (ص) و اسلام،مشخص بود.درباره او و پيروانش سوره«المنافقون»قبلا نازل شده بود.
و اگر محدثان و مورخانى كه در كتابهايشان (از روى غفلت و حسن نيت) تهمت نارواى شرك ابو طالب را ثبت كردهاند،اندكى با منطق سليم مىانديشيدند هرگز دچارچنين اشتباه تاريخى آشكارى نمىشدند.
قول به مشرك بودن ابو طالب يعنى اين كه او به خدايى بتها معتقد بوده است،در صورتى كه ايمان ابو طالب به الوهيتبتها با اعتقاد وى به راستگويى محمد (ص) كه از طرف خدا و از راه وحى خبر مىداد،و بر اساس رسالت آسمانى خود،به عبادت خداى يكتاى توانا،دعوت مىكرد سازش نداشت،در حالى كه آن را از جبرئيل و از جانب خداى بزرگ دريافت كرده بود.اين امر بيانگر آن است كه عبادت بتها و پذيرش الوهيت آنها موجب انكار آفريدگار يكتاست.پس او وقتى كه معتقد باشد به خدايى بتها،يا اعتقاد دارد كه محمد (ص) بعمد،غير حق،مىگويد و يا اين كه معتقد است محمد (ص) هر چه مىگويد از روى خيال و هذيان است،و به روش وسوسه شدگانى كه از چيزهاى خيالى سخن مىگويند به طورى كه گويا آنها را مىبينند!اگر بگوييم ابو طالب مشرك و به خدايى بتها مؤمن بوده است و در همان حال آن همه فداكاريها را در راه محمد انجام داده است،پس ناگزيريم شخص ابو طالب را در شمار ديوانگان و نادانترين نادانان فرض كنيم،چه او معتقد باشد كه محمد بعمد سخن ناحق مىگفته است و يا معتقد باشد كه او مورد وسوسه قرار گرفته است.اگر ابو طالب مشرك و عاقل بوده است و معتقد به اين كه محمد بعمد سخن غير حق مىگفته است،و با اين حال مىديده-چنان كه پيداست-نتيجه دعوتش هم براى او و هم براى قبيلهاش سالها گرسنگى،ويرانى،نابودى،و مرگ به بار مىآورد،حداقل لازم بود كه به شدت از او جلوگيرى كند و تا مىتواند او را متوقف سازد و سخت گيرترين فرد بر او باشد زيرا در آينده مردم مكه شخص او را مسؤول همه گناهان برادرزادهاش خواهند دانست.
و اگر ابو طالب فردى مشرك عاقل و معتقد به اين بود كه برادرزادهاش وسوسه شده است و مىديد كه دعوتش،همان طورى كه واضح است،او و خاندانش را نابود خواهد ساخت،لازم مىبود كه بر او سختبگيرد و زندانيش كند و به جامعه اعلان كند كه او ياوهگوست و او مسؤول گفتههاى وى نيست.
و اما ابو طالب سرنوشتخود را با سرنوشتبرادرزادهاش گره زد و تا پايان كار بدوناعتنا به آنچه در آينده دامنگير او و قبيلهاش مىشود،با او همراه بود،در همان حال او مىديد،كه به سبب حمايت از برادرزاده،خطرها و گرفتاريها،گرداگرد خود او و قبيلهاش را فرا گرفته است. تاريخ اسلام به ياد ندارد،كه ابو طالب على رغم آنچه براى او و خاندانش پيش آمد يك كلمه درشت و يا ناروا به برادرزادهاش گفته باشد،بلكه جان خود و خانوادهاش را فداى او كرد و با او معاملهاى كرد كه هيچ پدر مهربانى با عزيزترين فرزندش نكرده بود و به او گفت:پسر برادرم برو!آنچه مىخواهى بگو!پس به خدا سوگند هرگز تو را به سبب هيچ چيز ترك نخواهم كرد. ابو طالب با چنين اعمالى،يا مردى استبا ايمانى سرشار به حضرت محمد (ص) تا آن جايى كه باور دارد،زيان و ضرر در اين دنيا-هر اندازه بزرگ باشد-نمىتواند با آنچه از خوشنودى خداوند در كمك به رسالت او به دست مىآورد،برابرى كند،و يا ديوانهاى استسخت نادان كه سختيها و زيانها را در راه كمك به مردى نادرست-كه قيام به دعوتى كرده است كه در آن نور اميدى از رستگارى نيست-تحمل مىكند.ابو طالب در طول اين دعوت يازده سال زندگى كرده است كه هر چه بر آن مىگذشتبر انبوه مشكلات افزوده مىشد.
طبيعى است كه هرگز،هيچ عاقلى نمىگويد كه ابو طالب بزرگوار،هوشيار دانا و قهرمان ديوانه بوده استسادهترين قواعد منطقى ما را وا مىدارد كه بگوييم او مردى بود با درجهاى فوق العاده از ايمان به اسلام.تاريخ گواه است كه مؤمنان بزرگ از صحابه موقعى كه حادثه سختى پيش مىآمد و درگيرى شدت مىيافت،فرار مىكردند،ولى ابو طالب فرار نكرد و در طول يازده سال از پاى در نيامد.
از اينجا ما درستى روايتى را درك مىكنيم كه از امام صادق (ع) ،و او از پدرانش،و آنان از على (ع) نقل كردهاند،كه روزى در صحن حياط،در شهر كوفه نشسته بود و مردم اطرافش گرد آمده بودند،پس مردى بلند شد و گفت:«اى امير المؤمنين تو در مقامى هستى كه تو و پدرت را خداوند براى عذاب در آتش،وارد آنجا كرده است.»پس امام به او گفت:«خاموش باش! خداوند دهانت را بشكند،به خدايى كه محمد را براستى مبعوث به نبوت كرده استسوگند، اگر پدرم از تمام گنهكاران روى زمينشفاعت كند،خداوند شفاعت او را پذيرا خواهد بود.» (3) .
در حقيقت،ابو طالب بر خلاف آن چيزى بود كه اين محدثان و مورخان اثبات كردهاند.او نسبتبه اسلام آكنده از ايمانى با ريشههايى عميق بود،و به اندازه كوهها پايدار بود،ايمانى كه نه با تهديدهاى متوالى،متزلزل مىشد،و نه با گرسنگيهاى طولانى.البته او آن ايمان راسخ را پنهان داشت و خداوند دوبار به او پاداش مرحمت كرد.هدف او از مخفى داشتن اين ايمان راسخ پاسدارى از زندگى پيامبر بود،كه اگر باور خود را به اسلام اظهار كرده بود-در حالى كه رئيس قبيله هاشم و فرزندان مطلب بود-بىگمان پيوند ميان او و قريش قطع مىشد.و او نمىخواست،اين پيوند را تا آنجا با مردم قريش قطع كند كه منجر به انفجار مسلحانه در ميدان جدايى افكن جنگ شود،به حدى كه با زندگى او و قبيلهاش برخورد پيدا كند و بدان وسيله در حصارى كه مردان هاشمى پيرامون محمد (ص) ايجاد كردهاند شكافى به وجود آورد تا دست[مردم قريش]به او برسد.
اما با وجود اين كه ابو طالب ايمان خود را پنهان مىداشت،از ابراز آن بارها خوددارى نكرد،و آنچه را در دل داشت چند بار به صورت شعر و چند بار به گونه نثر،به زبان آورد.از جمله اشعار وى شعر زير است:
«براستى فهميدم كه كيش محمد از بهترين آيينهاى عالم است.به خدا سوگند كه قريش هرگز به تو دست نخواهند يافت و تا آن روزى كه در بستر خاك بخوابم دست از يارى تو بر نخواهم داشت.» (4) .
و شعر ديگرش:«حقا كه دانستهاند پسر ما به ما دروغ نگفته و قصد سخنان بيهوده نداشته است;شكيبا و رشيد و دادگستر است و سبك مغز نيست،خدا را دوست مىدارد و لحظهاى از او غافل نيست،روسفيدى كه ابرها به خاطر او كه ياور يتيمان و پناهگاه بيوه زنان است،زمين را سيراب مىسازد.آفريدگار جهانيان با يارى خود،او راكمك كرده است و دين او را كه حق است و باطل نيست استوار گردانيده است.» (5) .
هنگامى كه آگاهى يافت،قريش پيماننامهاى نوشته و در آن،به جدايى از قبيله هاشم و محاصره اقتصادى آنان همپيمان شدهاند چنين سرود:
«هان از طرف من به آن همپيمانان;خاندان لوى و خصا از تيره لويى از قبيله بنى كعب، بگوييد،آيا نمىدانيد كه ما محمد را مانند موسى پيامبرى مىدانيم كه نامش در كتابهاى آسمانى پيشين آمده است و بندگان خدا را به او محبتى است و نبايد به كسى كه خدا محبت او را در دلها نهاده است تاسف خورد،و براستى آن كسى كه نامش در كتاب آسمانى شما پنهان است روزى چون نوزاد شترى به شما نزديك خواهد شد» (6) .
اما سخنان او به نثر;قسمتى از وصيت او به كسانش در آستانه مرگ:«بدانيد كه من درباره محمد به شما سفارش مىكنم زيرا او امين قريش و راستگوى عرب و واجد همه كمالاتى است كه شما را به آنها سفارش كردهام،آيينى آورده است كه دلها آن را پذيرفته ولى زبانها از ترس شماتت انكارش كرده است،...به خدا سوگند كسى راه او را نرفت مگر هدايتشد،و كسى از او پيروى نكرد،مگر به خوشبختى دستيافت،هر گاه اجل مهلتم مىداد شدايد را از او باز مىداشتم و حوادث روزگار را از او مانع مىشدم»،«و شما اى توده بنى هاشم به نداى محمد لبيك گوييد و او را تصديق كنيد رستگار و هدايت مىشويد...يارى كنيد محمد را كه او راهنماى شما به راه راست است» (7) .
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 دی1385ساعت 11:26  توسط سید محمد رضوانی
|